باور کنید دیگه حسش نیست که بخوام دوباره شروع کنم یعنی انگیزه ای وجود نداره  چون آخرش هم این وبلاگ رو مث وبلاگ قبلیم فیلترش می کنن . میانگین بازدید 1000 نفر و  با حداقل سه هزار پست فیلتر بشه خب حالگیریه دیگه . با همه این حرفا چشم هر وقت مطلب خوشگلی دستم برسه میزارمش تو وبلاگ تا همه استفاده کنن .



تاريخ : ۱۳٩٥/۱۱/۳ | ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : جلال فرخنده (شهاب ) | نظرات ()

دلم رنگین کمانی را می خواهد
که در این هوای بارانی 
تو خورشید تابانش باشی ....



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٠/٤ | ٩:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : جلال فرخنده (شهاب ) | نظرات ()



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٠/٤ | ٩:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : جلال فرخنده (شهاب ) | نظرات ()

گاهی سرسری رد شو..
زندگی کن…
چرا که..
“دقت” .. “دق ات” میدهد..



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٠/٤ | ۸:٥۸ ‎ق.ظ | نویسنده : جلال فرخنده (شهاب ) | نظرات ()

ای سیب سرخ غلطزنان در مسیر رود ... یک شهر تا به من برسی عاشقت شدســـــــت



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٠/۳ | ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : جلال فرخنده (شهاب ) | نظرات ()

من به خود می گویم.....

چه کسی باور کرد ....

جنگل جان مرا ....

آتش عشق تو ....

خاکستر کرد ...



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٠/٢ | ٤:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : جلال فرخنده (شهاب ) | نظرات ()

صحبت از پژمردن یک برگ نیست ...

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکند ....

هیچ حیوتانی به حیوانی نمی دارد روا ....

آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند .....

صحبت از پژمردن یک برگ نیست ...

فرض کن ... مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست ....

فرض کن .. جنگل بیایان بود از روز نخست ...

در کویری سوت و کور ..

در میان مردمی با این مصیبتها صبور ...

صحبت از مرگ محبت ... مرگ عشق ...

گفتگو از مرگ انسانیت است ...



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٠/٢ | ٤:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : جلال فرخنده (شهاب ) | نظرات ()
 
راســــــتی،

دروغ گـــــفتن را نیــــــــز خـــــــــوب یاد گـــرفتــه ام…!

“حــــال مـــن خـــــــوب اســت” … خــــــوبِ خــــوب...
 



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٠/٢ | ٩:۱۱ ‎ق.ظ | نویسنده : جلال فرخنده (شهاب ) | نظرات ()

دریاچه تفریحی چیتگر



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٠/٢ | ٩:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : جلال فرخنده (شهاب ) | نظرات ()



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٠/٢ | ٩:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : جلال فرخنده (شهاب ) | نظرات ()

به سلامتی تو!
تویی که این جا نیستی!
تویی که برعکس من،
غمگین و تنها نیستی

یک نیمکت خالی



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٠/٢ | ۸:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : جلال فرخنده (شهاب ) | نظرات ()

سخته بگی سخته و کسی نباشه بگه چرا؟ چته؟ چی سخته؟ نترس من هستم سخته سختیاتو تنهایی به دوش بکشی ...



سخته وقتی میدونی سختیا با بودن یکی دیگه , دیگه سختی نیست و اون نیست .
رفت
خیلی راحت رفت
صدای قلبمم نشنید صدای خورد شدنشو
شایدم چون برگای پاییزی زیر پاش بود صدا رو نشنید
شاید دلیل نشنیدنش فریاد های من بود که میگفتم نرو



شاید چون .......
شاید .......
تو بگو دلیلشو
دلیلی داری برای گفتن؟
برای رفتن . برای شکستن یه احساس . یه باوری که ترک برداشت .....
شاید ندونستن دلیلش برام بهتر باشه



شاید اگه بدونم دیگه منتظر نمونم که عقربه های ساعت بودنمو محکوم کنن
منم میرم
همونطور که از یادت رفتم
میرم تا دیگه سنگینیه بغضامو تو گلوم تحمل نکنم
تا اون همه خاطره رو به دوش نکشم . شکستم زیر این خاطره ها



میرم تا با بستن پلکام اون صورت پاکت بهم لبخند نزنه
میرم تا تو سکوتم صدات تو گوشم نپیچه
میرم تا انبوه گلای رز تو گلدون اتاقم لمس دستاتو برام یاد اوری نکنن
خداحافظ
برای همیشه
تا ابد



چقدر سخته تو چشمای کسی که قلبتو بهش دادی و به جاش یه زخم همیشگی به دلت داده ، زل بزنی و به جای اینکه لبریز از نفرت بشی حس کنی هنوزم دیوونشی و دوستش داری



چقدر سخته که دلت بخواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه ی وجودت له شده



چقدر سخته که تو خیالاتت ساعت ها باهاش حرف بزنی ولی وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی



چقدر سخته که وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه تو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوز



تاريخ : ۱۳٩٢/۳/٩ | ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : جلال فرخنده (شهاب ) | نظرات ()

قدیم ندیما گفتن : برای کسی بمیر که برات تب کنه !

قدیمیا چه پر توقع بودن !

من برات میمیرم ، خدا نکنه تو تب کنی

 

.

 

.

 

.

چــقــدر مــتــفــاوتـــنــد آدمــهــا . . .

عــشــق بــرایی یــکــی دلــگــرمــی . . .

و بــرای دیــگــری ســرگــرمــی . . .

.

.

.

بیائید تا هستیم همدیگر را لمس کنیم، سنگ قبر احساس ندارد . . .

.

.

.

پزشکی قانونی علت مرگ نامبرده را

بسته شدن روزنه های امید ذکر کرد . . .

.

.

.

“عشق” یعنی :اختیار بدی که نابودت کند

اما

“اعتماد” کنی که این کار را نمی کند . . .

.

.

.

حیف که روی تو غیرت دارم

وگرنه از همین سطر روسریت را برمیداشتم

تا همه ببینند چه خیالی بافته ام از موهایت . . .

.

.

.

” سکوت “

خطرناکتر از حرفهای نیشدار است

کسی که سکوت میکند ،

روزی

” سرنوشت “

حرفهایش را به شما خواهد گفت

.

.

.

آنقدر جای تو خالیست

که هیچ گزینه ای آن را پر نمیکند حتی تمام موارد . . .

.

.

.

شادی هایم هدیه به تو

کم بودنش را بر من خرده مگیر

این تمام سهم من از دنیاست . . .

.

.

.

از استادى پرسیدند: آیا قلبى که شکسته بازهم میتواند عاشق شود ؟

استادگفت :بله

پرسیدند : آیا شما  تا کنون از لیوان شکسته اب خورده اید؟

استادپاسخ داد :آیا شما به خاطر لیوان شکسته از آب خوردن

دست کشیده اید!؟

.

.

.

نه سرو و نه باغ و نه چمن می خواهم

نه لاله نه گل نه نسترن می خواهم

خواهم ز خدای خویش کنجی خلوت

من باشم و آن کسی که من می خواهم . . .

.

.

.

دختر :من حسودیم میشه…. موقعی که دخترا بهت نگاه میکنن!

پسر :حسودی نکن عزیزم

دختر :چرا؟!

پسر :چون تو چیزی داری که اونا ندارن!

دختر :چی؟

پسر :♥ قلبم ♥

.

.

.

در دل دردیست از تو پنهان که مپرس

تنگ آمده چندان دلم از جان که مپرس

با این همه حال و در چنین تنگدلی

جا کرده محبت تو چندان که مپرس . . .

.

.

.

بعضی وقتا تو دعوا فقط باید نگاه کنی! سکوت کنی!

فحشاشو بده و بهونه هاشو به جون بخری!

تموم که شد بغلش کنی و اروم. در گوشش بگی

با من نجنگ ، من دوست دارم . . .

.

.

.

دوستت دارم پریشان‌، شانه می‌خواهی چه کار؟

دام بگذاری اسیرم‌، دانه می‌خواهی چه کار؟

شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن‌

گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟

.

.

.

خدایا من به کدامین دلتنگی خندیدم که این چنین دلتنگم . . .

.

.

.

نگذار هرکسی از راه رسید با ساز دلت تمرین نوازندگی کند . . .

.

.

.

پیش از “تو” چیزی نبود

بعد از “تو” چیزی نیست

با “تو” اما …

 

.

.

.

یکباره بهانه ای به سر خواهم کرد

تن پوش غم از قلب به در خواهم کرد

بر شوق رسیدن تو دل خواهم داد

هم دوش هوای تو سفر خواهم کرد . . .

.

.

.

به سلامتی پدر بزرگا که یه بار هم خوجگل، جوجو، عسیسم نگفتن

ولی با زنشون ۵۰ سال عاشقانه زندگی کردن . . .

.

.

.

جای خالیت را انقدر با چشمانم آب میدهم که باز کنارم سبز شوی . . .

.

.

.

خدایا مرا چه طعمی آفریدی

که همه از من زود سیر میشوند . . .

.

.

.

آنقدر دوست داشتنى هستى

که ایستاده هم به دل مى نشینى . . .

.

.

.

چای هایت را تلخ نخور

یک بار نگاهم کن

تمام قند های دلم را برایت آب میکنم . . .

.

.

.

انگار میدان است… دلم را میگویم… هر که از راه میرسد دورش میزند

.

.

.

به جرم اینکه دلم آه هست و آهن نیست

کسی به جز تو در این روزگار با من نیست

خوش آمدی… بنشین

آفتاب دم کردم

که چای دغدغه ی عاشقانه ی من نیست

.

.

.

حرفی نزنی طاقت جنجال ندارم

بدجور شکسته ست دلم حال ندارم

درهای قفس باز و دلم عاشق پرواز

از حس پریدن پرم و بال ندارم

.

.

.

گاهی یک نگاه آنقدر مهربان است که چشم هرگز رهایش نمیکند

گاهی یک عشق آنقدر ماندگار است که زمان حریفش نمیشود

و گاهی یک دوست آنقدر عزیز است که قلب رهایش نمیکند !

.

.

.

دختر کوچولو :چیکارم داشتی گفتی بیام اینجا؟

پسر کوچولو :میشه با پسرای دیگه بازی نکنی؟

.

.

.

آن چیزی که تنگ شده،

دل است برای تو..

وجهان است، برای من…

.

.

.

اگه یه زن تو رو اونقدر دوس داشته باشه که از آرزوهاش به خاطرت بگذره

از خدا یه عمر تازه بخواه…

یه عمر واسه خوشبخت کردنش خیلی کمه!

.

.

.

ادعای بی تفاوتی سخت است!

آن هم

نسبت به کسی که

زیباترین حس دنیا را،

با او تجربه کردی….!

.

.

.

عاشقی یعنی بعد از دو ساعت اس ام اس بازی با عشقت

شب که دلتنگش میشی دوباره میشینی

همون اس ام اسای تکراری رو میخونی



تاريخ : ۱۳٩٢/٢/٧ | ۸:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : جلال فرخنده (شهاب ) | نظرات ()

براستی کدام برترند ؟

دستی که گره ای رو باز کنه

یا چشمی که فقط ببینه و دلسوزی کنه ؟

.

.

.

وقتی خدا مشکلات تو رو حل می کنه

تو به توانایی های او ایمان داری

وقتی خدا مشکلاتت رو حل نمی کنه

او به توانایی های تو ایمان داره . . .

.

.

.

فقیر برای سیر کردن شکمش در عذاب است

و ثروتمند برای معالجه ناراحتی . . .

(بنجامین فرانکلین)

.

.

.

بهترین آدمهای زندگی شما آنهایی هستند

که چایتان پیش هم یخ کرده است . . . !

.

.

.

برای هر مشکلی راهی است هر چند کوتاه

و برای هر راهی مشکلی است هر چند کوچک . . .

.

.

.

دردهایت را دورت نچین تا دیوار شوند

زیر پایت بگذار تا پله شوند . . .

.

.

.

مرد باشی یا زن ، مرگ تمام ات میکند

انسان باش تا جاودانه زندگی کنی . . .

.

.

.

نگرانی مشکلات فردا را دور نمی کند

بلکه تنها آرامش امروز را دور میکند . . .

.

.

.

مادر و پدرای خیلی سختگیر ، بهترین دروغگو ها رو تحویل جامعه میدن

.

.

.

در “انتخاب واحد” زندگی ، “صداقت” پیش نیاز همه درسهاست . . .

.

.

.

دو گرسنه هرگز سیر نمیشوند، گرسنه علم و گرسنه مال . . .

.

.

.

آدمهایی که بارها و بارها شما را می آزارند مانند کاغذ سمباده هستند

آنها شما را می خراشند و آزار می دهند

اما در نهایت شما صیقلی و براق خواهید شد و آنها مستهلک و فرسوده . . .

.

.

.

قدر چیزی را که داری بدان

قبل از اینکه زمان به تو یادآوری کند :

باید قدر چیزی را که داشتی می دانستی . . .

.

.

.

عاقل همان کاری را ابتدا انجام می دهد که نادان در آخر . . .

.

.

.

امیر المومنین، امام على (ع) :

«تباهی و هلاکت اندیشه ها»، غالبا تحت تاثیر «برق طمع ها» است . . .

 

.

.

.

شجاع باش

حتی اگر نیستی وانمود کن که هستی

هیچکس نمی تواند تفاوت بین این دو را تشخیص دهد . . .

(جکسن براون)

.

.

.

چه دوستم داشته باشی و چه از من متنفر باشی

در هر صورت بهم لطف میکنی

چون اگه دوستم داشته باشی تو قلبت هستم

و اگه ازم متنفر باشی تو ذهنتم

(شکسپیر)

.

.

.

گلایه ها عیبی ندارد ، کنایه هاست که ویران می کند . . .

.

.

.

زندگی مانند بازی شطرنج است، قبل از حرکت کاملاً فکر کنید . . .

.

.

.

تنها مسابقه ای است که هیچگاه برنده ای نداشته است

فرار از مشکلات را می گویم . . .

.

.

.

«سرباز جوان! یک دوست ، در واقع دشمنیه که هنوز حمله نکرده.»

(اسکیپر / پنگوئن های ماداگاسکار)

.

.

.

انـــــسان ها

بـه نــسـبت هــر ظـرفـیـتی کـه بــرای کــسب تـجربه دارنـد عـاقـلند

نـه بـه نـــسبـت تـــجـاربی کـه انــدوختـه انـد . . .

.

.

.

دردا که اسیر ننگ و نامیم هنوز

در گفت و شنید خاص و عامیم هنوز

شد عمر تمام و ناتمامیم هنوز

صد بار بسوختیم و خامیم هنوز . . .

.

.

.

آنچه که به پرودگارت مدیونی تنها دوست داشتن دیگران است . . .

(لاکوردر)

.

.

.

از نزدیکی به کسی که قادر به حفظ اسرار و رموز زندگی خود نیست پرهیز نما . . .

(افلاطون)

.

.

.

فـــضـیلت انــسان

در نــگـهداشـتن حـــد وســط مــیان افــراط و تــفـریـط اســت . . .

.

.

.

قــــدر لـحـظـه ها را بـــدان

زمـــانـی مـی رســد کــه تــــو دیـــگـر قــــادر نـــیستی بــگـویـی :

” جــــبـــران مــی کـــنم “

.

.

.

بـــهتر اسـت انـــسان کــار صــحیـح انــجام دهــد

تــا کــار را بــه روش صــحـیـح انــجـام دهــد . . .

.

.

.

در مقابل یک فرد معلول با سرعت کم راه برید.

در مقابل مادری که فرزندش رو از دست داده بچه تون را نبوسید.

در مقابل یک فرد مجرد از عشقتون نَگید.

و خلاصه …

در برابر کسی که نداره از داشته هاتون مغرورانه حرف نزنید.

 

.

 

.

 

.

زنـــــــــــدگی عمــــــــــل کردن است.

این شکر نیست که چای را شیرین می کند

بلکه حرکت قاشق چای خوری باعث شیرینی می شود . . .

.

.

.

چه سنگدل است سیری که گرسنه ای را نصیحت می کند

تا درد گرسنگی را تحمل نماید.

( جبران خلیل جبران )

.

.

.

تنهایی تاجی است برسر افراد تنها که فقط خودشان آن را نمی بینند!

.

.

.

اتم را شکافته ایم اما

از درون خویش بی خبریم . . .

.

.

.

طلا باش

تا اگه روزگار آب ات کرد

روز به روز طرح های زیباتری از تو ساخته شود

سنگ نباش

تا اگر زمانه خرد ات کرد

تیپا خوردهء هر بی سر و پایی بشوی . . .

.

.

.

آدم ها را بدون اینکه به وجودشان نیاز داشته باشی دوست بدار

کاری که خدا با تو می کند . . .

.

.

.

انسان ها دو دسته اند:

آن هایی که بیدارند در تاریکی و آن هایی که خوابند در روشنایی . . .

.

.

.

صداقت تنها امتحانی است که نمیشود در آن تقلب کرد . . .

.

.

.

هرگاه واژه توقع را فراموش کردى ، خواهى دید که چقدر دنیا زیباست  . . .

.

.

.

حقیقت همون چیزی هست که همگی به دنبالشیم

ولی واقعیت همون چیزی هست که همه بهش میرسند . . .

.

.

.

از روزگار پرسیدم با آنهایی که با زندگی و احساساتم بازی کردن چه کنم؟

گفت آنها را به من واگذار کن که چرخ روزگاربالا و پایین دارد . . .

.

.

.

اهل دلــــــــ دو خصلت دارند :

دلے سخن پذیر

سخنے دل پذیر

.

.

.

یک دروغ ممکن است دنیا را دور بزند و به جای اولش برگردد

اما در همین مدت، یک حقیقت هنوز دارد بند

کفش های خود را می بندد تا حرکت کند.

(مارک تواین)

.

.

.

از شیخ بهایی پرسیدند: سخت میگذرد،چه باید کرد؟

گفت: خودت که میگویی سخت میگذرد، سخت که نمی ماند!

پس خدارو شکر که می گذرد و نمی ماند …ا

.

.

.

آخرین حیرت زمانی ست

که پی می بری

دیگر چیزی تو را به حیرت وا نمی دارد…!

(ریچارد براتیگان)

.

.

.

هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد

مرواریدی صید نخواهد کرد . . .

.

.

.

طولانی ترین قصه های پرغصه نیز ، بالاخره به پایان خواهند رسید

با چشمانی پر امید ، صبری لازم است

هیچ آسمانی نیز همیشه ابری نخواهد ماند . . .

.

.

.

یک ترانه می تواند لحظه ای را تغییر دهد

یک ایده می تواند دنیایی را عوض کند

یک قدم می تواند سفری را آغاز کند

اما

یک دعا می تواند هر ناممکنی را ممکن کند . . .

 

.

.

.

اگر به دنبال کسی هستید که هیچ ایرادی در او نباشد ، تنها میمانید . . .

.

.

.

صورت زیبا پیر می شود

اندام زیبا تغییر خواهد کرد

اما یک انسان خوب، همیشه انسانی خوب خواهد ماند . . .

.

.

.

خدایی را که به اجبار به یاد آوری بی اختیار فراموشش خواهی کرد . . .

.

.

.

متون فلسفی زیبا

از برداشتن یک گام بلند نترسید

گاهی از یک شکاف فاصله ، یک چاله یا یک مانع

با دو گام کوتاه نمی توان عبور کرد . . .

.

.

.

خداوند امید شجاعان است ، نه بهانه ی ترسوها . . .

.

.

.

اگر میخواهی راحت باشی کمتر بدان

و اگر میخواهی خوشبخت باشی بیشتر بخوان . . .

.

.

.

زندگی کمدی است برای کسی که فکر می کند

و  تراژدی است برای کسی که احساس می کند . . .

(ویلیام شکسپیر)

.

.

.

نگفتن صلاح است ، کم گفتن طلا است و پر گفتن بلا است . . .

.

.

.

بسیار سفر باید تا پخته شود خامی

صافی نشود صوفی تا در نکشد جامی . . .

(سعدی)

.

.

.

هرکس بخواهد کاری را انجام دهد راهش را پیدا می کند

و هر کس نخواهد کاری را انجام دهد ، بهانه اش را . . .

.

.

.

خود را فدا کنیم بهتر است تا دیگران را نابود کنیم.

(گاندی)

.

.

.

انسان های ساده را احمق فرض نکنید ؛

باور کنید آنها خودشان نخواستند که “هفت خط” باشند . . .

.

.

.

سه چیز را هرگز فراموش نکن :

۱ . به همه نمی توانی کمک کنی

۲ . همه چیز را نمی توانی عوض کنی

۳ . همه تو را دوست نخواهند داشت . . .

.

.

.

اگـر به این می اندیشی ،

که دیگران چگونه به تو می اندیشند …

یا از دیگران می ترسی ،

یا خودتو باور نداری

.

.

.

ﻫﯿﭽﮑﺲ،

ﺑﺮ ﻧﯿﻤﮑﺖ ﭘﺎﺭﮎ ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ

ﻧﻤﯿﻨﺸﯿﻨﺪ!

ﯾﺎ ﯾﺎﺭ ﺩﺭ ﺑﺮ ﺍﺳﺖ، ﯾﺎ ﯾﺎﺩ ﯾﺎﺭ ﺩﺭ ﺳﺮ . . ..

.

.

.

آزادی واژه زیابیی است که حتی حاضر نیست حروفش بهم وابسته باشد

تنها راه رسیدن به آزادی ،

رهایی از وابسته بودن است . . .

.

.

.

نباید اجازه بدهیم روحمان به وسیله افسوس و پشیمانی ساییده شود..

.

.

.

کامل ترین هدف های زندگی از ناقص ترین کارای روزانه ساخته میشود

.

.

.

یک درخت میتواند شروع یک جنگل باشد؛

یک لبخند میتواند آغازگر یک دوستی باشد؛

یک دست میتواند یاریگر یک انسان باشد؛

یک واژه میتواند بیانگر هدف باشد؛

… یک شمع میتواند پایان تاریکی باشد؛

یک خنده میتواند فاتح دلتنگی باشد؛

امید میتواند رافع روحتان باشد؛

یک نوازش میتواند راوی مهرتان باشد؛

یک زندگی میتواند خالق تفاوت باشد؛

امروز آن “یک” باشید…



تاريخ : ۱۳٩٢/٢/٧ | ۸:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : جلال فرخنده (شهاب ) | نظرات ()

چهار فصل که حرفه

 
فصل پنجمی هست به نام تـــــــــو ، به هوای تـــــــــو
 

 
 
 
 
تمام حرف ها پشت سرت بود ،

به دنبالت الفبا را قدم زدم ؛ تو حرف نداشتی!
 
 
 

 
روزهایـی کـه بـی تـو می گـذرد
 
گـرچه بـا یـاد تـوست ثـانـیه هـاش
 
آرزو بـاز می کـشد فـریـاد:
 
در کـنار تـو می گـذشت٬ ای کـاش!
 
 

 
 
 
حتمن نباید چراغ رابطه خاموش شه،

همین که بسردی روشن باشه کافیه...

همین که دیگه برات...

ولش کن...

فقط قبل از اینکه خط بخوری، برو...
 
 

 

تو خوابیده ای آرام

و من پشت پلک توآنقدر می بارم

تا پنجره را باز کنی

دستهات را زیر باران بگیری و بخندی...
 


در یکی بود و نبود روزهایم

دروغ بزرگی بود ،

که غیر از خدا

هیچ کسی تنها نبود...!
 
 

 

 
تو آنجا...

من اینجا...

همه راست می گفتند ،

توکجا من کجا...
 

 
 
 
 
اگر تو

تنها اشتباه زندگیم باشی

تکرارت خواهم کرد

بگذار

آن محکوم همیشه در حال پیگرد باشم


 
 
 
از اینکه نیستی

غصه دار نشو!

دارمت

همیشه،

جایی خلوت ودنج

لا به لای تمام نداشته هایم...
 

 
 
 
 
می دانی ... ؟
 
نیامدن از نبودن دردناک تر است... ،
 
نبودن از تقدیر است امّا...
 
نیامدن از تقصیر...
 
 
 
 
 
فکر کردم عاشقم شدی..

بعد ها فهمیدم

تاب تاب دلم را شنیدی

ذوق کردی

فکر بازی به سرت زد...
 
 
 
 
چگونه تو را فراموش کنم

اگر تو را فراموش کنم

باید

سال‌هایی را نیز که با تو بوده‌ام

فراموش کنم

دریا را فراموش کنم

و کافه‌های غروب را

باران را

اسب‌ها و جاده‌ها را

باید

دنیا را

زندگی را

و خودم را نیز فراموش کنم

تو با همه‌ چیز درآمیخته‌ای...


 
 
کلاغ پـَر...؟؟
 
نه...
 
کلاغ را بگذاریم برای آخر

نگاهت پـَر
 
خاطراتت هم پـَر
 
صدایت ؛ پـَـــر
 
کلاغ پـَر..!؟؟
 
نه ؛ کلاغ را بگذاریم برای آخـــر
 
جوانی ام پـَر
 
سیگارهایم پــَر
 
من هم ... پــَـــــر
 
حالا...

تو مانده ‌ای و کلاغ ؛
 
که هیــــــــــــچ وقت به خانه ش نرسید...
 
 
 
 
 
با تو از خویش نخواندم که مجابت نکنم

خواستم تشنه این کهنه شرابت نکنم

گوش کن از من و بر همچو منی گوش مکن

تا که ناخواسته مشتاق عذابت نکنم

دستی از دور به هرم غزلم داشته باش

که درین کوره ی احساس مذابت نکنم

گاه باران همه ی دغدغه اش باغچه نیست

سیل بی گاهم و ناگاه خرابت نکنم

فصل ها حوصله سوزند بپرهیز که تا

فصل پر گریه این بسته کتابت نکنم

هر کسی خاطره ای داشت گرفت از منو رفت

تو بیاندیش که تا بیهوده قابت نکنم
 
 

 
 
 
زن همسایه هر روز خوشبختی اش را

با صدای النگوهایش نشانم می دهد،

دوستم با دنباله ابروهایش

که هی کوتاه و بلند می شود،

و رنگ لبهایش

که با هر بوسه کمرنگ تر؛

خواهرم

با زیبایی غمگینش،

که پشت هفت پرده پنهان مانده است!
.
.

حالا چقدر می توانم

لای خوشبختی های مختلف دنبال خودم بگردم!!!
 
الف:................ ب:.................
جیم:............... دال:...............
 
الف:................ ب:.................
جیم:............... دال:...............
 

بگردم

و به هیچ کس نگویم چگونه می شود این همه سال

به فنجانی چای،

خرسند بود...




تاريخ : ۱۳٩٢/٢/۳ | ٩:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : جلال فرخنده (شهاب ) | نظرات ()

قانون یکم

به شما جسمی داده شده. چه جسمتان را دوست داشته یا از آن متنفر باشید، باید بدانید که در طول زندگی در دنیای خاکی با شماست.

قانون دوم

در مدرسه‌ای غیر رسمی و تمام وقت نام‌نویسی کرده‌اید که "زندگی" نام دارد. در این مدرسه هر روز فرصت یادگیری دروس را دارید. چه این درس‌ها را دوست داشته باشید چه از آن بدتان بیاید، پس بهتر است به عنوان بخشی از برنامه آموزشی برایشان طرح‌ریزی کنید.

قانون سوم

اشتباه وجود ندارد، تنها درس است. رشد فرآیند آزمایش است، یک سلسله دادرسی، خطا و پیروزی‌های گهگاهی، آزمایش‌های ناکام نیز به همان اندازه آزمایش‌های موفق بخشی از فرآیند رشد هستند.

قانون چهارم

درس آنقدر تکرار می‌شود تا آموخته شود. درس‌ها در اشکال مختلف آنقدر تکرار می‌شوند، تا آنها را بیاموزید. وقتی آموختید می‌توانید درس بعدی را شروع کنید، بنابراین بهتر است زودتر درس‌هایتان را بیاموزید.

قانون پنجم

آموختن پایان ندارد. هیچ بخشی از زندگی نیست که در آن درسی نباشد. اگر زنده هستید درس‌هایتان را نیز باید بیاموزید.

قانون ششم

قضاوت نکنید، غیبت نکنید، ادعا نکنید، سرزنش نکنید، تحقیر و مسخره نکنید، وگرنه سرتان می آید. سرنوشت شما را در همان شرایط قرار می‌دهد تا ببیند شما چکار می‌کنید.

قانون هفتم

دیگران فقط آینه شما هستند. نمی‌توانید از چیزی در دیگران خوشتان بیاید یا بدتان بیاید، مگر آنکه منعکس کننده چیزی باشد که درباره خودتان می‌پسندید یا از آن بدتان می‌آید.

قانون هشتم

انتخاب چگونه زندگی کردن با شماست. همه ابزار و منابع مورد نیاز را در اختیار دارید، این که با آنها چه می‌کنید، بستگی به خودتان دارد.

قانون نهم

جواب‌هایتان در وجود خودتان است. تنها کاری که باید بکنید این است که نگاه کنید، گوش بدهید و اعتماد کنید.

قانون دهم

خیرخواه همه باشید تا به شما نیز خیر برسد.


سخن روز :هر روز طوری از خواب بیدارشوید که گویی دوباره زنده شده‌اید.



تاريخ : ۱۳٩٢/٢/۳ | ٩:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : جلال فرخنده (شهاب ) | نظرات ()

فقیری از کنار دکان کباب فروشی میگذشت. مرد کباب فروش گوشت ها را در سیخها کرده و به روی آتش نهاده باد میزند و بوی خوش گوشت سرخ شده در فضا پراکنده شده بود. بیچاره مرد فقیر چون گرسنه بود و پولی هم نداشت تا از کباب بخورد تکه نان خشکی را که در توبره داشت خارج کرده و بر روی دود کباب گرفته به دهان گذاشت. او به همین ترتیب چند تکه نان خشک خورد و سپس براه افتاد تا از آنجا برود ولی مرد کباب فروش به سرعت از دکان خارج شده دست وی را گرفت و گفت:

کجا میروی پول دود کباب را که خورده ای بده. از قضا ملا از آنجا میگذشت جریان را دید و متوجه شد که مرد فقیر التماس و زاری میکند و تقاضا مینماید او را رها کنند. ولی مرد کباب فروش میخواست پول دودی را که وی خورده است بگیرد. ملا دلش برای مرد فقیر سوخت و جلو رفته به کباب فروش گفت: این مرد را آزاد کن تا برود من پول دود کبابی را که او خورده است میدهم. کباب فروش قبول کرد و مرد فقیر را رها کرد. ملا پس از رقتن فقیر چند سکه از جیبش خارج کرده و در حال که آنها را یکی پس از دیگری به روی زمین میانداخت به مرد کباب فروش گفت: بیا این هم صدای پول دودی که آن مرد خورده، بشمار و تحویل بگیر. مرد کباب فروش با حیرت به ملا نگریست و گفت: این چه طرز پول دادن است مرد خدا؟ ملا همان طور که پول ها را بر زمین میانداخت تا صدایی از آنها بلند شود گفت: خوب جان من کسی که دود کباب و بوی آنرا بفروشد و بخواهد برای آن پول بگیرد باید به جای پول صدای آنرا تحویل بگیرد.



تاريخ : ۱۳٩٢/٢/۳ | ٩:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : جلال فرخنده (شهاب ) | نظرات ()

آموزش ادب به فرزندان



تاريخ : ۱۳٩٢/۱/٢٤ | ۳:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : جلال فرخنده (شهاب ) | نظرات ()

سلام به همه دوستان و وبگردان محترم

امیدوارم سال جدید رو با انرژی مضاعف و شادمانی و خوشی شروع کرده باشید و تعطیلات بهتون خوش گذشته باشه نگید بد بود همین که چند روز به دور از دغدغه های کار و تحصیل و درگیری ذهنی به دور بودیم خودش جای شکر داره .

سال نو رو شروع می کنیم با امید به رسیدن به تمام اهداف قشنگمون به امید آن روز



تاريخ : ۱۳٩٢/۱/۱٥ | ۸:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : جلال فرخنده (شهاب ) | نظرات ()

  
در زیر ۶ نکته عنوان می‌کنیم که کمکتان می‌کند وقتی زیر بار استرس زندگی خسته و کلافه شدید، احساس بهتری پیدا کنید.

2. اسیر دام «اعتقاد به دنیای عادل» نشوید.

اعتقاد به دنیایی عادل نوعی تعصب شناختی است که توسط روانشناسان اجتماعی مورد مطالعه قرار گرفته است. بعنوان مثال، افراد اکثراً این رویکرد را دارند که می‌گویند اگر دیگران فقیر هستند، مستحق آن فقر هستند.

اسیر این دام نشوید که فکر کنید اگر دچار مشکل هستید، مستحق آن مشکلاتید و به این دلیل باید عذاب بکشید که انسان بی‌ارزشی هستید.

روزگار به هیچ وجه عادل نیست. بسیاری افراد باهوش و بااستعداد در شرایط بسیار سخت زندگی می‌کنند. همه ما تصمیمات ضعیف در زندگی زیاد گرفته‌ایم. گاهی‌وقت‌ها این تصمیمات عواقب کمی به دنبال دارند و گاهی  مجبور می‌شوید تا آخر عمر با عواقب این تصمیمامتان دست و پنجه نرم کنید.

2. به خودتان یادآور شوید که بهترین تلاشتان را می‌کنید.

به خودتان یادآور شوید که باتوجه به امکانات و شرایطتان، هر چه از دستتان همین الان برمی‌آید را انجام می‌دهید. تمرین کنید انعطاف‌پذیر باشید تا بتوانید از فرصت‌ها برای تغییر بهره ببرید.

3. اسیر دام «باید سخت‌تر کار کنم» نشوید.

اگر می‌خواهید به استرس، مشکلات یا خستگی‌هایتان با تلاش برای سخت‌تر کار کردن واکنش بدهید، دست نگه دارید.

همانطور که در بالا ذکر کردیم، احتمالاً الان تا جاییکه از دستتان برمی‌آید تلاش می‌کنید. اینکه به خودتان بگویید پاسخ حل مشکلاتتان سخت‌تر کار کردن است اصلاً فکر درستی نیست.

با گفتن این به خودتان که مشکل تلاش ناکافی است، باعث می‌شوید در امتحان کردن روش‌های جدید را بر روی خود ببندید. مثل آنهایی که برای مقابله با پرخوری خود به خودشان می‌گویند که باید برای متعهد ماندن به رژیم‌غذایی خود باید بیشتر تلاش کنند. وقتی مشکل را به تلاش نکردن ربط می‌دهید، سعی می‌کنید آن را با قدرت اراده خودتان حل کنید تا سایر راهکارها.

4. بیش از اندازه فکر نکنید.


آدمها معمولاً برای حل مشکلاتشان فکر می‌کنند. بااینکه این راهکار مفیدی است اما خیلی مهم است که بدانید بیش از اندازه فکر کردن با روحیه افسرده، کیفیت راهکارهایی که به دست می‌آورند را پایین می‌آورد.

اگر تا همین الان درمورد مشکلات\موقعیت خود فکر کرده‌اید، بفهمید که پاسخ مشکلاتتان در بیشتر فکر کردن برای پیدا کردن راه‌حل نیست.

ایجاد وقفه در فکر کردن درمورد مشکلاتتان به احتمال بیشتری شما را به سمت چیزهای کوچکی که می‌توانید برای بهتر کردن اوضاع یا روحیه‌تان انجام دهید، سوق می‌دهد.

این وقفه را می‌توانید با فعالیت‌هایی مثل ملاقات دوستان، یا بعضی تمرینات مدیتیشن برای تقویت تمرکز ایجاد کنید.

5. ریتمتان را تنظیم کنید.

یک بخش مهم و اساسی از درمان اختلال دوقطبی تشویق افراد به ایجاد برنامه‌های منظم برای خواب، معاشرت و کار است. تنظیم این ریتم‌ها به تعدیل روحیه و انرژی کمک می‌کند. این اصل بنیادی برای عموم مردم نیز صدق می‌کند.

6. از استراتژی‌های فردی آرامش‌بخش استفاده کنید.

اگر از زندگی خسته و کلافه هستید، احتمالاً در مرحله  واکنش "جنگ یا گریز" به سر می‌برید.

برای اینکه بتوانید خوب فکر کنید، خیلی مهم است که استراتژی‌های روانشناختی برای آرام کردن سیستم عصبی خود را بلد باشید. مثلاً بالا زدن آستینتان و دست زدن به بازوهایتان (اکسی‌توسین آزاد می‌کند)، لمس کردن لب‌ها با یک یا دو انگشت و یا مالش دست‌ها همه از این دست استراتژی ها هستند.

یک برنامه شخصی تهیه کنید که شامل راهکارهایی باشد که در مواقع اضطراب و استرس یا ناراحتی از آنها استفاده کنید.
 



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/٩ | ٩:٠٥ ‎ق.ظ | نویسنده : جلال فرخنده (شهاب ) | نظرات ()

فروتن : آمپول

Injury : اینجوری

سرباز : بی حجاب

پیشاهنگ : سکوت

Black light: سیانور

Easy Love: لواسان

مملکت : گربه مملی

سیمین : نیم ساعت

Free fall: فال مجانی

کوسه : این که دوتاس

‫چیذر : چه ضری زدی؟

Superman : مرد بقال

واهمه : همه را باز کن

سیرت : موش دریایی

کامران : راننده کامیون

ایستک : سکتهٔ خفیف

Refer: فرکردن مجدد مو

Too narrow : وارد نشو

سیفی جات : جات امنه!

Dashboard : داداشم برد

radsms  : راد اس ام اس

عطسه : راس ساعت سه

Tequila shot: پیک شادی

برونشیت : بیرون از صفحه

Accessible: عکس سیبیل

Bahamas: با همه هستش

‫نوازش : بازش نکن، ببندش

ازون برون : خارج از جو زمین

Subsystem: صاحب دستگاه

Burberry : نون بربری فانتزی

Burkina Faso: برو کنار وایسا

درون گرا : کچلهای داخل خانه

Comfortable: بفرمایید سر میز

After noon : دنبال یه لقمه نون

Moses: در اصفهان به موز گویند

پورتال : آدم قد بلند فقیر را گویند

مکار : کسی که تخصص اپل دارد

Bahamas Air: هوای همه رو داره

آنکارا : منظور آن کارهای بد است

مسواک : پیاده روی دسته جمعی

Good Luck: چه لاکِ قشنگی‌ زدی

عرض اندام : پهنای شکم را گویند !

‎جنگل : جن بیا! (از زبان جنگیر ترک)

موت زارت : سکته! یهویی تلف شدن

Topless : !به اصفهانیِ غلیظ، توپوله

تجدید فراش : دوباره فر‌ کردنِ موهاش

‫کوآرتز : هنرهایی که می گفتی، کو ؟

اسلواکی : نرم و خرامان گام برداشتن

پورشه : فقیر بشه الهی به حق ۵ تن

Macromedia: رسانه های عوام فریب

Al Pacino : همه پاهاتووون رو ورچینین

نیکوتین : نوجوان خوش سیرت را گویند

زالزالک : پدر رستم و داداش کوچولوش

کهنسال : سالروز تولد Leonard Cohen

San Jose: به ترکی‌ ، شما خوزه هستید

خواهر زن : کسی که خواهرش را میزند !

Safe Mode : آنچه در تابستان مد میشود

مهتاب کرامتی : مهتاب چقد شبیه عمتی

کنتس : به اصفهانی یعنی این سیگار کنته

Good after noon : دنبال یه لقمه نون حلال

Eminem : به لهجه اصفهانی، امین هستم

مزدور : نوعی موز که در مناطق دور می روید

کدخدا : کسی که به برنامهٔ اتوکد تسلط دارد

واویلا : ویلایی که درش به روی همه باز است

Hello Honey : جهنم و عزیزم! کوفت و عزیزم!

San Antonio: به ترکی‌ ، شما آنتونیو هستید

Histogram : شما (دوست) گرامی، خفه شو!

We Are : به ویار زنان در دوران بارداری گویند !

Bertolucci: چپ چشمی که بربر نگاهت می‌کند

فیله گوساله : فیل نفهم،فحش رایج بین فیل ها

Longtime: در حمام ، زمان پیچیدن لُنگ را گویند

سیتوپلاسم : (بندری) به خاطر تو پلاس و علافم

برون گرا : کچلهای خارج از خانه، کچلهای خارجی

Long time no see: !دارم لونگ می‌‌پیچم ، نگاه نکن

مالاریا : کلمه ای که اهالی لار اول هر جمله میگویند

مهران : شخصی که در هوای مه آلود رانندگی می کند

فرزاد : کسی که به طور مادر زاد  موهایش فرفری باشد

‫زباله دان : آشغال شناس ،آنکه در تفکیک زباله تبحر دارد

Jesus: در اصفهان به بچه گویند که دست به چیز داغ نزند

کولر:زمانی که یک لر به مکانی رفته باشد و بین ما نباشد

کالسکه : هنگامی که یک اصفهانی یک میوۀ کال میخورد.

کاریزماتیک : قناتى که خانمها براى ذخیره ى ماتیک میکنند

کرباسچی : رانندهٔ اتوبوسی که هرچه داد می‌زنی نمیشنود

اتومبیلرانی : نوشیدنی گوارا، حاوی تکه های طبیعی اتومبیل

صفا سیتی : شهری که مردم آن همیشه در صف ایستاده اند

هالوژن : ژنی که عامل اصلی ساده لوحی در انسان می باشد

آنتی هیستامین : آنکه مخالف هیس کردن تا ۱ دقیقه می‌باشد

پارکینگ : شخصی که به صورت پاره وقت به پادشاهی می پردازد

فیلهارمونیک : فیلی که از تناسب اندام برخوردار است،فیل موزون

Sin City : فروشگاهی بزرگ، عرضه کننده مایحتاج سفره هفت سین

سیرابی : وضعیتی که در آن فرد نمیتواند حتی یک قطره دیگر آب بخورد

Parkinson: پسر سرایدار را گویند که در اتاقکی در پارکینگ زندگی‌ می‌کند

Good setting: آن سه چیزِ نیک را گویند : گفتار نیک – کردار نیک -پندار نیک

Sweetzerland: سرزمینی که مردمانش زیاد زر می‌‌زنند اما به دل‌ می‌‌نشیند

Very well: رها و آزاد و افسار سرخود و بی تکلیف و سرگشته و بی جا و مکان



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/٩ | ٩:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : جلال فرخنده (شهاب ) | نظرات ()

چوپان بیچاره خودش را کشت که آن بز چالاک از آن جوی آب بپرد نشد که نشد.او می‌دانست پریدن این بز از جوی آب همان و پریدن یک گله گوسفند و بز به دنبال آن همان.

عرض جوی آب قدری نبود که حیوانی چون نتواند از آن بگذرد... نه چوبی که برتن و بدنش می‌زد سودی بخشید و نه فریادهای چوپان بخت برگشته.
پیرمرد دنیا دیده‌ای از آن جا می‌گذشت وقتی ماجرا را دید پیش آمد و گفت من چاره کار را می‌دانم. آنگاه چوب دستی خود را در جوی آب فرو برد و آبزلال جوی را گل آلود کرد.

بز به محض آنکه آب جوی را دید از سر آن پرید و در پی او تمام گله پرید.
چوپان مات و مبهوت ماند. این چه کاری بود و چه تأثیری داشت؟پیرمرد که آثار بهت و حیرت را در چهره چوپان جوان می‌دید گفت:
تعجبی ندارد تا خودش را در جوی آب می‌دید حاضر نبود پا روی خویش بگذارد آب را که گل کردم دیگر خودش را ندید و از جوی پرید.

و من فهمیدم این که حیوانی بیش نیست پا بر سر خویش نمی‌گذارد و خود را نمی‌شکند چه رسد به انسان که بتی ساخته است از خویش و گاهی آن را می‌پرستد 



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/٩ | ۸:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : جلال فرخنده (شهاب ) | نظرات ()

خدا خر را آفرید و به او گفت:
تو بار خواهی برد،
از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود
تا زمانی که تاریکی شب سر می رسد.
و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود.
و تو علف خواهی خورد
و از عقل بی بهره خواهی بود
و پنجاه سال عمر خواهی کرد و تو یک خر خواهی بود.

Picture of a Donkey
Kicking out one Hind Leg


خر به خداوند پاسخ  داد: خداوندا! من می خواهم خر باشم،
اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است.
پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم
و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد


خدا سگ را آفرید و به او  گفت:
تو نگهبان خانه انسان خواهی بود
و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد.
تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد
و سی سال زندگی خواهی کرد.
تو یک سگ خواهی بود.

excited alert puppy wagging
his tail with a bone in his mouth


سگ به خداوند پاسخ  داد:
خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است.
کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم
و خداوند آرزوی سگ را برآورد...

خدا میمون را آفرید و به  او گفت:
و تو از این سو به آن سو و از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید
و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد
و بیست سال عمر خواهی کرد.
و یک میمون خواهی بود.

Picture of a Cute Little Monkey with Big
<br /> Ears

میمون به خداوند پاسخ  داد:
بیست سال عمری طولانی است،
من می خواهم ده سال عمر کنم.
و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد.


و سرانجام خداوند انسان را آفرید
و  به او گفت: تو انسان هستی.
تنها مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره زمین.
تو می توانی از هوش خودت استفاده کنی
و سروری همه موجودات را برعهده بگیری
و بر تمام جهان تسلط داشته باشی.
و تو بیست سال عمر خواهی کرد.

goofy
looking man with his tongue hanging out wearing a smiley face tie


انسان گفت:سرورم!
گرچه من دوست دارم انسان باشم،
اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است.
آن سی سالی که خر نخواست ،
آن پانزده سالی که سگ نخواست
و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند،
به من بده.


و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد...

و از آن زمان تا کنون انسان فقط بیست سال مثل انسان زندگی می کند !!

Picture of
 a Father Giving his Son a Horse Ride

و پس از آن، ازدواج می کند و سی سال مثل خر کار می کند مثل خر زندگی می کند ، و مثل خر بار می برد

frantic dad trying to multi task
and work on the computer and iron at the same time with children causing
chaos


و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد...!!!

Picture of an Angry Old Man
Waving his Cane


و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند؛ از خانه این پسرش به خانه آن دخترش می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند...!!!



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/٩ | ۸:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : جلال فرخنده (شهاب ) | نظرات ()

دبستان: روزهای خوش نوجوانی، مشق شب، فحش بابا، فلک معلم، شلنگ ناظم، خوشی در مراسم ختم.

کشمش: انگوری که خود را ساعت ها زیر آفتاب برنزه کرده است.

گیاهخواری: طریقه ای از زندگی که قدیما، شکایچیان دست و پا چلفتی اختراع کرده بودند.

دانشگاه: یک دوره چهارساله که … چیز بیشتری یادم نمی آید.

مغز: ارگانی از بدن که ما فکر می کنیم که فکر می کند.

خلاق: آدمی که حداقل بیست دلیل برای انتخاب روش ابلهانه خود دارد.

بکاپ: کاری که همیشه وقتی یادتان می افتد انجام دهید که اطلاعاتتان به گاف رفته است.

جلسه دفاع پایان نامه: هنر انتقال اطلاعات دانشجو از طریق پاورپوینت و توجه اساتید داور و راهنما، بدون عبور از ذهن هر دو.

رزومه: جمع آوری هرگونه اطلاعات غلط درباره خود به منظور دستیابی به یک شغل پردرآمدتر

کار: وقفه ای مشمئز کننده بین خواب و خواب

عشق: یکی از خفن ترین بیماری های بشر که تنها راه از بین رفتنش، ازدواج است.

ازدواج: وقتی که دو نفر تبدیل به یک نفر می شوند، اما مشکل اینجاست که دقیقا کدام یک؟

شاهد: فردی که ابتدا قسم می خورد که حقیقت را، تمام حقیقت را، و نه چیزی جز حقیقت را بگوید و سپس شروع به تعریف داستانی می کند که وکیل از او خواسته است.

خانه داری: مجموعه کارهایی که درون خانه صورت می گیرد، شامل خوابیدن تا لنگ ظهر و تماشای تلویزیون

فهرست خرید: لیستی که تهیه اش ساعت ها طول می کشد اما در فروشگاه به یاد می آورید که جا گذاشته اید.

فردا: یک تکنولوژی ساده برای رهایی از کارهای امروز.

طلاق: مرحله ای مابین ازدواج و مرگ

پزشک: آدمی که با قرص هایش درد را از شما گرفته و با صورت حسابش، مرگ را به شما هدیه می دهد.

کمک های خارجی: انتقال پول از مردم فقیر در کشورهای ثروتمند به افراد ثروتمند در کشورهای فقیر.

آنتیک: وسیله ای که اجداد شما خریده اند و پدر و مادر شما خود را از شر آنها خلاص کرده اند و حالا شما دوباره برای خرید آن، پول گزافی پیاده می شوید.

مرگ: درمان دردها به طور ناگهانی و با کمترین مخارج

قبر: مکانی برای استراحت متوفی تا وقتی که سر و کله یک باستان شناس پیدا شود.

لوازم آرایشی: ابزاری که زن زیبا را زشت و زن زشت را زشت تر نشان می دهد.

صداقت: حالتی که شما پس از نوشیدن هفده دلستر لیمویی پشت سر هم دچارش می شوید.



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/٩ | ۸:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : جلال فرخنده (شهاب ) | نظرات ()

استاد سختگیر فیزیک اولین دانشجو را برای پرسش فرا میخواند و سئوال را مطرح میکند

شما در قطاری نشسته اید که با سرعت هشتاد کیلومتر در ساعت حرکت میکند و ناگهان شما گرما زده شده اید، حالا چکار میکنید؟

دانشجوی بی تجربه فورا ً جواب میدهد

من پنجره کوپه را پائین میکشم تا باد بوزد

 

اکنون پروفسور میتواند سئوال اصلی را بدینترتیب مطرح کند

حال که شما پنجره کوپه را باز کرده اید....

 

در جریان هوای اطراف قطار اختلال حاصل میشود

و لازم است موارد زیر را محاسبه کنید :

محاسبه مقاومت جدید هوا در مقابل قطار؟

تغییر اصطکاک بین چرخها و ریل؟

آیا در اثر باز کردن پنجره، سرعت قطار کم میشود و اگر آری، به چه اندازه؟

حسب المعمول دهان دانشجو باز مانده بود و قادر به حل این مسئله نبود و سرافکنده جلسه امتحان را ترک کرد

همین بلا سر بیست دانشجوی بعدی هم آمد که همگی در امتحان شفاهی فیزیک مردود شدند

پروفسور آخرین دانشجو را برای امتحان فرا میخواند و طبق معمول سئوال اولی را میپرسد

شما در قطاری نشسته اید که با سرعت هشتاد کیلومتر در ساعت حرکت میکند و ناگهان شما گرما زده شده اید، حالا چکار میکنید؟

این دانشجوی خبره میگوید؛ من کتم را در میارم

پروفسور اضافه میکند که هوا بیش از اینها گرمه

دانشجو میگه خوب ژاکتم را هم در میارم

هوای کوپه مثل حمام زونا داغه

دانشجو میگه اصلا ً لخت مادر زاد میشم

پروفسور گوشزد میکند که دو آفریقائی نکره و نانجیب در کوپه هستند و منتظرند تا شما لخت شی

دانشجو به آرامی میگوید

میدانید آقای پروفسور، این دهمین بار است که من در امتحان شفاهی فیزیک شرکت میکنم واگر قطار مملو از آفریقائیهای ... باشد، من آن پنجره لامصب را باز نمیکنم



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/٩ | ۸:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : جلال فرخنده (شهاب ) | نظرات ()

دانلود آهنگ جدید و فوق العاده زیبای علی زیبایی به نام همنشین حرف دلم

دانلود آهنگ جدید و فوق العاده زیبای علی زیبایی به نام همنشین حرف دلم

دانلود با فرمت MP3 کیفیت ۳۲۰ KB

 

*********

دانلود آهنگ جدید و فوق العاده زیبای Zedd به نام Clarity (Ft Foxes) (Momorizza Remix)

دانلود آهنگ جدید و فوق العاده زیبای Zedd به نام Clarity (Ft Foxes) (Momorizza Remix)

دانلود با فرمت MP3 کیفیت ۳۲۰ KB

 

*********

 

دانلود آهنگ جدید و فوق العاده زیبای باران به نام زیادی

دانلود آهنگ جدید و فوق العاده زیبای باران به نام زیادی

دانلود با فرمت MP3 کیفیت ۳۲۰ KB

 


*********

 آهتگ جدید و بسیار زیبای Gonul Angin به نام Sus Sus Sus

Gonul Angin - Sus Sus Sus


دانلود با فرمت
MP3 کیفیت ۳۲۰ KB

 

*********

آهنگ جدید و بسیار زیبای Bengu به نام Haberin Olsun

دانلود با فرمت MP3 کیفیت ۳۲۰ KB

 

*********

دو آهنگ ترکی و فوق العاده زیبای Ebru Elver به نام های

Ben Askin Ta Kendisiyimو Sevdalar Seni Bozar

دانلود با فرمت MP3 کیفیت ۳۲۰ KB

Ebru Elver – Ben Askin Ta Kendisiyim

Ebru Elver – Sevdalar Seni Bozar

 

*********

دانلود آهنگ جدید و فوق العاده زیبای Ebru Gundes به نام Dil Yarasi

دانلود با فرمت MP3 کیفیت ۳۲۰ KB

 

********

آهنگ جدید و زیبای ترکی از Ayan با نام  Meni Anla

دانلود با فرمت MP3 کیفیت ۳۲۰ KB

 

*********

 

دانلود آهنگ جدید و بسیار زیبای Draco Rosa Ft. Shakira به نام Blanca Mujer

دانلود آهنگ جدید و بسیار زیبای Draco Rosa Ft. Shakira به نام Blanca Mujer

دانلود با فرمت MP3 کیفیت ۳۲۰ KB

 

*********

دانلود آهنگ جدید و بسیار زیبای Pitbull و Sensato با نام Taxi

دانلود آهنگ جدید و بسیار زیبای Pitbull و Sensato با نام Taxi

دانلود با فرمت MP3 کیفیت ۳۲۰ KB

 



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/٩ | ۸:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : جلال فرخنده (شهاب ) | نظرات ()

یک روز از بابام پرسیدم:
یادته مـــن چه ساعتی به دنیا آمدم ...؟
بابا در جواب گفت:
بامداد بود که به دنیـــا آمدی ...
دوباره پرسیدم، دقیق نمیدونی کـــی بود ...؟
بابا گفتش دم دم دای صبح بود ...
من تو دلـــم گفتم:
ای بابا انقدر براش مهم نبودیم که ساعتش و یادش نمیاد ...
از آن روز گذشت تا روز تولـــدم که بابا تلفنی تولدم تبـــریک گفت و من به شوخی گفتم هنوز یادت نیومده کی به دنیا آمدم ...؟
بابا در جواب گفت:
اون موقع ساعت رانگاه نکردم، راستش از شـــوق دیدار ساعت همراه نیاورده بودم ...
کاش آن لحظه کنارش بودم و میرفتم تو آغوشش ...
مـــن دیگه چیزی نگفتم و در فکـــر این احساس عمیق پدرانه به سکوت رفتم.



تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/٢۸ | ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : جلال فرخنده (شهاب ) | نظرات ()

هنگامی که در حال درست کردن آبگوشت هستید و به طور ناگهانی آن را میسوزانید،تنها کافی است قابلمه را عوض کنید و به آشپزی ادامه دهید. میتوانید مقدار خیلی کمی به آن شکر اضافه کنید چرا که شکر موجب از بین بردن مزه سوختگی میشود.

ترفندهای مهم در آشپزی , ترفندهای هنگام آشپزی
 
اگر سوپ یا خورشتتان به طور ناگهانی شور شده است، چند تکه سیب زمینی پوست کنده داخل آن بیندازید. سیب زمینی نمک اضافی را جذب میکند. از سیب نیز میتوانید استفاده کنید اما به یاد داشته باشید که بعد از ۱۰ دقیقه تکه های سیب را خارج کنید.

در هنگام پختن تخم مرغ، سر انگشتی نمک به آن اضافه کنید تا مانع از شکستن پوسته های آنها شود.

اگر برنج تان سوخته، نان لواشی را روی برنج پهن کنید و بعد از ۵ تا ۱۰ دقیقه آن را بردارید، نان بو و طعم سوختگی را از بین میبرد. به یاد داشته باشید در هنگام کشیدن برنج، قسمت سوخته پایین قابلمه را نخراشید.

برای پی بردن به تازگی تخم مرغ ها، آنها را در ظرفی پر از آب قرار دهید. تخم مرغهایی که در ته ظرف قرار میگیرند تازه هستند، تخممرغهایی که قسمت انتهای آنها به سمت بالا باشد، زیاد تازه نیستند و باید آنها را زود مصرف کرد و آنهایی که روی آب شناورند کهنه هستند.

قبل از درست کردن ذرت بو داده روی اجاق گاز، ذرتها را به مدت ۱۰ دقیقه در آب بخیسانید. سپس آنها را از صافی رد کنید و روی اجاق قرار دهید. رطوبت اضافه شده به دانههای ذرت موجب سریعتر آماده شدن آنها میشود و علاوه بر آن ذرتها پفدارتر میشود.

هیچگاه موزها را در یک دسته یا در کنار میوه های دیگر نگهداری نکنید. موزها را از هم جدا کنید و هر کدام را در نقطه ای مختلف قرار دهید. موزها گازهایی آزاد میکنند که موجب سریعتر رسیدن میوه های دیگر حتی موزهای دیگر میشوند. جدا کردن آنها موجب تازه نگه داشتن آنها به مدت طولانیتری میشود.

برای جلوگیری از جوانه زدن سیب زمینی های درون گونی، یک عدد سیب درون گونی آنها قرار دهید.

هنگامی که گوشت را از فریزر خارج میکنید، مقداری سرکه روی آن بریزید. این کار نه تنها گوشت را ترد میکند بلکه موجب پایین آمدن دما و در نتیجه زودتر آب شدن یخ گوشت میشود.

کندن لایه رویی پیاز موجب کاهش ریزش اشک میشود.

برای جلوگیری از سفت شدن شکر قهوه ای کافی است داخل کیسه آن تکهای سیب یا تکه ای نان بگذارید.

اگر به طور اتفاقی خود را در آشپزخانه سوزاندید، مقداری خردل روی ناحیه سوخته شده بپاشید. بعد از گذشت مدت زمانی درد از بین میرود. خردل مانع تاول زدن نیز میشود.


تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/٢٧ | ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : جلال فرخنده (شهاب ) | نظرات ()

پیرمرد همسایه آلزایمر  دارد ...
دیروز زیادی شلوغش کرده بودند
او فقط فراموش کرده بود
از خواب بیدار شود ...!

زنده یاد حسین پناهی

 

عادت ندارم درد دلم را ،
به همه کس بگویم ..! ! !
پس خاکش میکنم زیر چهره ی خندانم.. ،
تا همه فکر کنند . . .
نه دردی دارم و نه قلبی

 

 


دلتنگم،
مثل مادر بی سوادی
که دلش هوای بچه اش را کرده
ولی بلد نیست شماره اش را بگیره.

گنجشک می خندید به اینکه  چرا هر روز
بی هیچ پولی برایش دانه می پاشم...
من می گریستم به اینکه حتی او هم
محبت مرا از سادگی ام می پندارد...

 




انسان های بزرگ دو دل دارند :
دلی که درد می کشد و پنهان است و دلی که می خندد و آشکار است ...
پروفسور محمود حسابی >




دست های کوچکش
به زور به شیشه های ماشین شاسی بلند حاجی می رسد
التماس می کند : آقا... آقا " دعا " می خری؟
و حاجی بی اعتنا تسبیح دانه درشتش را می گرداند
و برای فرج آقا " دعا " می کند....



کودکی با پای برهنه بر روی برفهاایستاده بود و به  ویترین فروشگاهینگاه می کرد زنی... در حال عبور اورا  دید، او را به داخل فروشگاه برد وبرایش لباس و کفش خرید و گفت:
مواظب خودت باش، کودک پرسید:ببخشید خانم شما خدا هستید؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه  من فقطیکی از بنده های خدا هستم.
کودک گفت: می دانستم با او نسبتی داری!!!



 

در "نقاشی هایم" تنهاییم را پنهان می کنم...
در "دلم" دلتنگی ام را...
در "سکوتم" حرف های نگفته ام را...
در "لبخندم" غصه هایم را...
دل من...
چه خردساااااال است !!!
ساده می نگرد !
ساده می خندد !
ساده می پوشد !
دل من...
از تبار دیوارهای کاهگلی است!!!
ساده می افتد !
ساده می شکند !
ساده می میرد !
ساااااااااااااا 足ااااااااده



قند خون مادر بالاست
دلش اما همیشه شور می زند برای ما



اشک‌های مادر , ...مروارید شده است در صدف چشمانش
دکترها اسمش را گذاشته‌اند آب مروارید!
حرف‌ها دارد چشمان مادر ؛ گویی زیرنویس فارسی دارد
دستانش را نوازش می کنم
داستانی دارد دستانش




پسر گرسنه اش می شود ، شتابان به طرف یخچال می رود در یخچال را باز می کند
عرق شرم ...بر پیشانی پدر می نشیند
پسرک این را می داند
دست می برد بطری آب را بر می دارد
... کمی آب در لیوان می ریزد
صدایش را بلند می کند ، " چقدر تشنه بودم "
پدر این را می داند پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است ...



تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/٢٧ | ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : جلال فرخنده (شهاب ) | نظرات ()





























































































تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/٢٤ | ٤:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : جلال فرخنده (شهاب ) | نظرات ()
 

یک روز، زنی با یک مجله در دست پیش شوهرش می‌آید و می‌گوید، «عزیزم، این مقاله فوق‌العاده است. یک فعالیتی را توضیح می‌دهد که هر دوی ما می‌توانیم برای بهتر کردنواجمان آن را انجام دهیم. موافقی امتحانش کنیم؟»

همسرش می‌گوید، «حتماً!»

زن توضیح می‌دهد، «این مقاله می‌گوید که یک روز هر کدام از ما یک لیست جداگانه از چیزهایی درمورد همدیگر که دوست داریم تغییر دهیم تهیه کنیم. چیزهایی که اذیتمان می‌کنند، اشکالات کوچک و از این قبیل. و بعد فردای آن روز این لیست را به همدیگر بدهیم، موافقی؟»

شوهر لبخند زده می‌گوید، «موافقم!»

آن روز مرد کاغذی برداشته و در اتاق نشیمن نشست. زن به اتاق خواب رفت و همان کار را کرد.

------

روز بعد، سر میز صبحانه، زن گفت، «شروع کنیم؟ اشکالی ندارد اگر من اول شروع کنم؟»

مرد گفت، «شروع کن.»

زن سه ورق درآورد. لیست بلندبالایی بود. شروع به خواندن لیستش کرد. «عزیزم اصلاً دوست ندارم وقتی…» و همینطور لیست را که از کارهای کوچکی درمورد همسرش که او را اذیت می‌کرد تشکیل شده بود، ادامه داد.

مرد احساس کرد خنجری به قلبش وارد شده است. زن متوجه این قضیه شد و پرسید، «دوست داری ادامه بدم؟»

مرد گفت، «اشکالی ندارد، ادامه بده، می‌تونم تحمل کنم.»

زن به خواندن ادامه داد.

آخر کار زن گفت، «خوب تمام شد. حالا تو شروع کن.»

مرد ورقی را از جیبش درآورد و گفت، «دیروز از خودم پرسیدم دوست دارم چه تغییراتی در تو ایجاد کنم. هر چقدر فکر کردم، حتی یک چیز به ذهنم نرسید.» بعد کاغذ که سفیدِ سفید بود را به همسرش نشان داد. بعد ادامه داد، «چون به نظر من تو در نقص‌هایت کاملاً بی‌نقصی. من تو را آنطور که هستی قبول کرده‌ام--با همه نقاط مثبت و منفی که داری. من کل این مجموعه را دوست دارم. تو آدم فوق‌العاده‌ای هستی و من واقعاً عاشقتم.»

زن ناراحت شد. سه ورق کاغذ را در دستانش مچاله کرد و محکم خود را به آغوش همسرش انداخت.

ما به این دلیل دوست داریم آدمها را تغییر دهیم، که دوستشان داریم. اما گاهی‌اوقات، انگیزه‌های ما خالص نیستند. گاهی وقت‌ها از روی خجالت دوست داریم که عزیزانمان را تغییر دهیم. از اینکه دیگران درمورد فرزندان، همسر، خواهر و برادرها و والدینمان چه می‌گویند، خجالت می‌کشیم. یک دلیل دیگر برای میل ما به تغییر آدمها این است که دچار بیماری مقایسه کردن هستیم. ازدواج کردن مثل رفتن به رستوران است؛ وقتی غذایتان را سفارش می‌دهید، می‌فهمید که میز بغلی هم چه غذایی سفارش داده است و یکدفعه از چیزی که سفارش داده بودید، پشیمان می‌شوید. این میل به مقایسه کردن، مایه بدبختی‌ بسیاری از زندگی‌های زناشویی است. اگر همیشه هیکل همسرتان را با جنیفرلوپز مقایسه کنید، مطمئناً او قادر به رقابت با آن نخواهد بود.یا اگر درآمد شوهرتان را با بیل‌گیتس مقایسه کنید، او هم توان رقابت نخواهد داشت. خیلی وقت‌ها، حتی همسرانمان را با کسی مقایسه می‌کنیم که اصلاً وجود ندارد. مثلاً درمورد یک ستاره هالیوودی خیالپردازی می‌کنیم که اصلاً واقعی نیست. چون همه نقص‌ها و عیب و ایرادهای آنها با فتوشاپ از بین می‌رود.

قبل از اینکه ازدواج کنید، برای ارزیابی همسر آینده‌تان باید خیلی دقیق باشید. همه چیز را بررسی کنید. ارزش‌ها، پیشینه، اولویت‌ها، واکنش‌ها، اعتقادات، همه چیز. اما وقتی ازدواج کردید، دیگر دست از ارزیابی کردن بردارید، از انتقاد کردن دست بکشید. دیگر وقت درست کردن طرف مقابل تمام شده است. باید بتوانید او را همانطور که هست تحسین کنید. از پشت میز قضاوت بیرون بیایید و حس نقاشی را پیدا کنید که می‌خواهد تصویری زیبا را نقاشی کند. یک هنرمند همه چیز را همانطور که هست قبول می‌کند. وقتی فرد مقابل را بپذیرید و تحسینش کنید، یک معجزه اتفاق می‌افتد: فرد مقابل یاد می‌گیرد خود را بپذیرد و درنتیجه زخم روی دلش التیام یافته و تغییرها شروع می‌شود.

چه چیزهایی را دوست دارید و چه چیزهایی را دوست ندارید؟ ممکن است یک چیز را هم دوست داشته باشید و هم نداشته باشید. مثلاً تلفن‌همراهتان. چرا دوستش دارید؟ چون هر زمان که خواستید می‌توانید به کسانیکه در دفترچه آن ذخیره هستند زنگ بزنید، مثل وقت‌هایی که مثلاً در خیابان پنچر شده‌اید، یا به دعا نیاز دارید یا هر چیز دیگر. چرا ممکن است دوستش نداشته باشید؟ اینکه آن تعداد آدم هم بتوانند هر زمان که دوست دارند به شما زنگ بزنند، حتی وقت‌هایی که دوست دارید استراحت کنید و برای خودتان وقت بگذرانید. خنده‌دار است اما درمورد روابط هم همینطور است.

چرا عاشق شدید؟ شوکه نشوید، اما همان چیزی که باعث شد عاشق یک نفر شوید، سال‌های بعد روی اعصابتان خواهد بود. شوخی نمی‌کنیم. اگر به این دلیل عاشق همسرتان شدید که وقتی در مهمانی او را دیدید بسیار خوش‌مشرب و بشاش به نظر می‌رسید، سال‌های بعد ملتمسانه دوست دارید زیپ دهان او را بکشید که دست از حرف زدن بردارد. اگر به این دلیل عاشق شوهرتان شدید که ساکت، قوی و جدی بود، امروز دوست دارید بخاطر سرد بودنش خفه‌اش کنید. اگر بخاطر زیبایی بی‌نظیرش عاشق همسرتان شدید، امروز وقتی مجبور می‌شوید سه ساعت در ماشین بنشینید تا برای بیرون رفتن آماده شود دوست دارید تک تک موهایتان را بکنید. یادتان باشد، هر نقطه قوتی یک ضعف دارد.

باز هم نکته‌مان را تکرار می‌کنیم: اگر می‌خواهید ازدواجی شاد و آرام داشته باشید، باید دست از اصلاح کردن همسرتان بردارید و شروع به تحسین کردنش کنید.

اینکه باید از اصلاح کردن همسرتان دست بردارید دو دلیل دارد:

اول اینکه نمی توانید.

دوم اینکه آدمها مثل خانه‌های قدیمی می‌مانند. اگر یک جای آنها درست شود، یک چیز دیگر در آنها خراب می‌شود.

web counter
یادتان باشد، هیچوقت نمی‌توانید کسی را درست کنید چون اصلاح کردن دیگران یک کار درونی است. هیچوقت از بیرون نمی‌توان به آن اجبار کرد. باید دیگران را تحسین و راهنمایی کنید. باید به آنها آموزش دهید. اما نباید اجبار کنید. تنها کاری که باید بکنید این است که همسرتان را دوست داشته باشید و به او برای اصلاح خودش فضا بدهید.



تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/٢٤ | ٢:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : جلال فرخنده (شهاب ) | نظرات ()

آیا میدانستید:رود دجله به خلیج فارس میریزد ؟

آیا میدانستید:که قلب میگو ها در سر آنها قرار دارد ؟

آیا میدانستید:خلیج فارس ۵۰۰ هزار سال قدمت دارد ؟

آیا میدانستید:جرم زمین هشتاد و یک برابر ماه است  ؟

آیا میدانستید: که اسکنر ۴۸ سال پیش اختراع شده است ؟

آیا میدانستید: که اغلب مارها دارای ۶ ردیف دندان میباشند ؟

آیا میدانستید: که وسعت کرهماهبه اندازه قاره استرالیاست ؟

آیا میدانستید: که بال زدن یک پروانه هم زمین را تکان میدهد ؟

آیا میدانستید: که عامل اصلی سنگ مثانه مصرف شکر است ؟

آیا میدانستید: که یک قطره آب دارای یک‌ صد میلیارد اتم است ؟

آیا میدانستید: که زرافه میتواند با زبانش گوشهایش را تمیز کند ؟

آیا میدانستید:۱۳۰۰ کره زمین در سیارهمشتریجای می گیرد ؟

آیا میدانستید: زنبورهایی که سحرخیزترند باهوش تر می باشند ؟

آیا میدانستید:وزن کوه یخی متوسط الحجم ۲۰ میلیون تن است ؟

آیا میدانستید:خنده موجب تقویت سیستم ایمنی بدن می شود ؟

آیا میدانستید: که هر چشم مگس دارای ۱۰ هزار عدسی میباشد ؟

آیا میدانستید: که شلوغ ترین مکان دنیا کندوی زنبور عسل است  ؟

آیا میدانستید:آمار زنان گمشده چینی به ۴۴ میلیون نفر می رسد ؟

 

آیا میدانستید: که بدنانسانپنجاه هزار کیلومتر رشته عصبی دارد ؟

آیا میدانستید:هر سال دو میلیون دختر جوان و زن ختنه می شوند ؟

 

آیا میدانستید: که نوعی عنکبوت میتواند ۳۰۰ برابر وزنش را بلند کند ؟

آیا میدانستید: که آلرژی به غذاهای گوناگون نتیجه مصرف شکر است  ؟

آیا میدانستید:سالانه ۸۶ میلیون نفر به جمعیت جهان اضافه می شود ؟

آیا میدانستید:در جهان حداقل ۳۰۰ هزار نفر زندانی عقیدتی وجود دارد ؟

آیا میدانستید: ۸۰% حرف هایی که در طول روز می زنیم با خودمان است ؟

 

آیا میدانستید: که گرانترین کفش دنیا ۱ میلیارد و ۷۰۰ میلیون تومان است ؟

آیا میدانستید: که از دست دادن تنها ۱٪ از آب بدن موجب تشنگی میشود ؟

آیا میدانستید: کهمقاومتموش صحرایی در برابر بی آبی بیشتر از شتر میباشد ؟

آیا میدانستید: هیچ کلمه ای در زبان انگلیسی با کلمه month هم قافیه نمی‌شود ؟

آیا میدانستید: که لایه پوستی که آرنج دست را پوشیده هر ده روز یکبار عوض میشود ؟

آیا میدانستید: که خون میگوها آبی رنگ است و عنکبوتها خونی روشن و شفاف دارند ؟

آیا میدانستید:انسان در طی طول عمرش، دهانش سی هزار لیتر بزاق ترشح می کند ؟

آیا میدانستید: اولـیـن تــمـاس تـلفـنی ایـران سـال ۱۲۸۵ خـورشـیـدی در تـهـران برقرارشد ؟

آیا میدانستید: کهمورچهکارگر تا پنج سال و مورچه ملکه تا بیست و پنج سال عمر میکند ؟

آیا میدانستید: که لاشخورها قادر به دیدن یک موش کوچک از ارتفاع ۴ کیلومتری میباشند ؟

آیا میدانستید: که کنه که حشره ای ریز است، میتواند یک سال تمام بدون غذا زنده بماند ؟

آیا میدانستید: کهمورچهها هم شمردن بلدند و قدم هایشان را برای مسیر یابی میشمارند ؟

آیا میدانستید: که هر عنکبوت تار ویژه خود را دارد و هیچگاه تارهای آنها به هم شبیه نیستند ؟

آیا میدانستید: فیل ها از بوی عسل بدشان می آید. حتی بوی عسل فیل ها را فراری می دهد ؟

آیا میدانستید:کارخانه ماشین سازی ولوو در کمتر از دو دقیقـــــــــه یک ماشین سواری می سازد؟

آیا میدانستید:۱۲۰ هزار زن و دختر جوان هر سال به خریدارانی در اروپای غربی فروخته می شوند؟

آیا میدانستید: هر انسانی در طول زندگی‌اش به طور میانگین ۸ عنکبوت را در حال خواب می‌خورد ؟

آیا میدانستید:در نبردهای مسلحانه سراسر جهان ۳۰۰ هزار سرباز کودک در حال جنگیدن هستند؟

آیا میدانستید:ارزش مالی بازار فروش فیلم های پورنوگرافی در آمریکا ده میلیارد دلار برآورد می شود؟

آیا میدانستید: فقط پشه ماده نیش می‌زند و از پروتئین خون مکیده شده جهت تخم گذاری استفاده می‌کند.


آیا میدانستید:
هر انگلیسی روزانه بطور متوسط ۳۰۰ بار در محوطه تحت پوشش دوربین های مدار بسته قرار میگیرد؟



تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/٢۳ | ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ | نویسنده : جلال فرخنده (شهاب ) | نظرات ()

وقت طلاست و زمان،  گرانبهاترین گوهر عمر است؛ گرچه نیازهای آدمی بیشمار است و بسیاری از فرصت ها در گذر زمان از دست می روند اما جسم و روح ما نیازهایی داردکه با برآوردن آنها آرامش هر چه بیشتر را در زندگی به ارمغان می آورد. فرصت ها را دریابیم و دریغ نکنیم از زمانهایی که چه زود می گذرند ...


فرصتی  برای دعا



نیایش با خدا کمک می کند تا غبار غم از دلت زدوده  شود


زمانی برای دوستان



داشتن دوستان واقعی  نیمی از خوشبختی است


وقتی برای کار



کار سرمایه ای همیشگی برای سعادتمندی است


زمانی را برای فکر کردن



تفکر سالم منبع قدرت و انرژی جسم است


وقتی برای مطالعه



دانش اندوزی در کسب آگاهی هر چه بیشتر است


زمانی برای گوش دادن



یک موسیقی گوش نواز  تعادل روحی و عاطفی را دو چندان می کند


نگاهی هم به عشق



عشق اصلی ترین طعم شیرین زندگی است


زمانی را برای رویا



سفر به عالم خیال، اعتماد به نفس را قوت می بخشد


فرصتی هم برای بازی



نشاط و شادابی، ماندگارترین خاطرات جوانی  است که هرگز از یاد نمی رود



تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/٢۳ | ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : جلال فرخنده (شهاب ) | نظرات ()

( تقدیم به همه آنهایی که دوستشان داریم )

دنیا مانند پژواک اعمال و خواستهای ماست. اگر به جهان بگویی: "سهم منو بده..." دنیا  مانند پژواکی که از کوه برمی گردد، به تو خواهد گفت: "سهم منو بده..." و تو در  کشمکش با دنیا دچار جنگ اعصاب می شوی. اما اگر به دنیا بگویی: "چه خدمتی برایتان انجام دهم؟..."
دنیا هم بتو خواهد گفت: "چه خدمتی برایتان انجام دهم؟..."



هر کس به دیگری زیانی برساند و یا ضربه ای به کسی بزند، بیشترین زیان را خود از آن  خود خواهد دید، چرا که هرکس در دادگاه عدل الهی در برابر اعمال ناروای خودش مسؤول است.



به هر کاری که دست زدید، نیاز به خداوند و خدمت به مردم را در نظر داشته باشید، زیرا این شیوه ی زندگی معجزه آفرینان است.



درستکارترین  مردم جهان، بیشترین احترام را بسوی خود جلب شده می بینند، حتی اگر آماج بیشترین بدرفتاریها و بی حرمتیها قرار گیرند.



تنها راه  تغییر عادتها، تکرار رفتارهای تازه است.



اگر شخصیت  خود را با فعالیت‌های شغلی خویش می‌سنجید، پس غیرواقعی نیست اگر بگویید وقتی کار نمی‌کنید فاقد شخصیت هستید.



برای آغاز  هر تحول در خود، ابتدا منبع تولید ترس و نفرت را در وجود خود شناسایی و ریشه کن کنید.



از مهم ترین  کارهایی که به عنوان یک آدم بزرگ می توانید انجام دهید اینست که گهگاه به شادمانی دوران کودکی برگردید.



اگر مختارید  که بین حق به جانب بودن و مهربانی یکی را انتخاب کنید، مهربانی را انتخاب کنید.



دروغ  انفجاریست در اعتماد به نفس تو.



انتخاب با  توست، میتوانی بگوئی : صبح به خیر خدا جان یا بگوئی : خدا به خیر کنه، صبح شده ...



به دل خود  مراجعه کنید و نسبت به تمام کسانی که در گذشته از دست آنها ناراحت شده اید احساس محبت نمایید. هر جا ناراحت شدید اقدام به بخشش و عفو نمایید. عفو و گذشت پایه بیداری معنوی است.



عشقم نثار  کسیست که با دستپاچگی در جاده‌ها از من سبقت می‌گیرد. به کسی که در گوشهٔ خیابان به  حالت احتیاج افتاده ‌است، کمی پول بیشتری می‌دهم. بین جر و بحثهای مردم در یک سوپر  مارکت می‌روم و سعی می‌کنم به آن محیط عشق ببرم. در غالب هزاران راه، هر روز، عبادت  معنویم بخشیدن عشق است و نه اینکه یک مسیحی، کلیمی، بودایی یا مسلمان باشم بلکه سعی  میکنم شبیه به مسیح، شبیه به بودا، شبیه به موسی، و یا شبیه به محمد باشم.



آنان که به  قضاوت زندگی دیگران می نشینند، از این حقیقت غافلند که با صرف نیروی خود در این زمینه، خویشتن را از آرامش و صفای باطن محروم می کنند.



الهی توفیقم ده که بیش از طلب همدردی، همدردی کنم بیش از آنکه مرا بفهمند، دیگران را درک کنم پیش از آنکه دوستم بدارند، دوست بدارم زیرا در عطا کردن است که می ستانیم و در بخشیدن است که بخشیده می شویم و در مردن است که حیات ابدی می یابیم.

وین والتر دایر (Wayne Walter Dyer) در ۱۰ مه، ۱۹۴۰ در شهر دیترویت از توابع ایالت میشیگان، ایالات متحده به دنیا آمد. او یک عارف، روانکاو، نویسنده و سخنران است. کتاب قلمرو اشتباهات شما در سال ۱۹۷۶ در حدود ۳۰ میلیون نسخه فروخت و جزء یکی از بالاترین فروش کتاب‌ها در تاریخ شد. وین دایر در سال ۱۹۸۷ به عنوان بهترین سخنران ایالات متحده شناخته شد.



تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/۱٩ | ٩:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : جلال فرخنده (شهاب ) | نظرات ()

توی یه جمعی یه پیرمردی خواست سلامتی بده گفت :

می خورم به سلامتی 2 بوسه !!
بعد همه خندیدن و هم همه شد و پرسیدن حالا بگو کدوم 2                     بوسه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟                                            
گفت :
اولیش اون بوسه ای که  مادر بر گونه بچه تازه متولد شده میزنه و بچه نمی فهمه !
دومیش اون بوسه ای که بچه بر گونه مادر فوت شدش میزنه و مادرش متوجه نمیشه ....



تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/۱٩ | ٩:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : جلال فرخنده (شهاب ) | نظرات ()

 
 
 


تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/۱٩ | ٩:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : جلال فرخنده (شهاب ) | نظرات ()

وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می‌کرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می‌دیدم.

یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او می‌گفتم که در ذهنم چه می‌گذرد. من طلاق می‌خواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمی‌رسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا؟

از جواب دادن به سوالش سر باز زدم. این باعث شد عصبانی شود. ظرف غذایش را به کناری پرت کرد و سرم داد کشید، تو مرد نیستی! آن شب، دیگر اصلاً با هم حرف نزدیم. او گریه می‌کرد. می‌دانم دوست داشت بداند که چه بر سر زندگی‌اش آمده است. اما واقعاً نمی‌توانستم جواب قانع‌کننده‌ای به او بدهم. من دیگر دوستش نداشتم، فقط دلم برایش می‌سوخت.

با یک احساس گناه و عذاب وجدان  عمیق، برگه طلاق را آماده کردم که در آن قید شده بود می‌تواند خانه، ماشین، و 30% از سهم کارخانه‌ام را بردارد. نگاهی به برگه‌ها انداخت و آن را ریز ریز پاره کرد. زنی که 10 سال زندگیش را با من گذرانده بود برایم به غریبه‌ای تبدیل شده بود. از اینکه وقت و انرژیش را برای من به هدر داده بود متاسف بودم اما واقعاً نمی‌توانستم به آن زندگی برگردم چون عاشق یک نفر دیگر شده بودم. آخر بلند بلند جلوی من گریه سر داد و این دقیقاً همان چیزی بود که انتظار داشتم ببینم. برای من گریه او نوعی رهایی بود. فکر طلاق که هفته‌ها بود ذهن من را به خود مشغول کرده بود، الان محکم‌تر و واضح‌تر شده بود.

روز بعد خیلی دیر به خانه برگشتم و دیدم که پشت میز نشسته و چیزی می‌نویسد. شام نخورده بودم اما مستقیم رفتم بخوابم و خیلی زود خوابم برد چون واقعاً بعد از گذراندن یک روز لذت بخش با معشوقه جدیدم خسته بودم. وقتی بیدار شدم، هنوز پشت میز مشغول نوشتن بود. توجهی نکردم و دوباره به خواب رفتم.
صبح روز بعد او شرایط طلاق خود را نوشته بود: هیچ چیزی از من نمی‌خواست و فقط یک ماه فرصت قبل از طلاق خواسته بود. او درخواست کرده بود که در آن یک ماه هر دوی ما تلاش کنیم یک زندگی نرمال داشته باشیم. دلایل او ساده بود: وقت امتحانات پسرمان بود و او نمی‌خواست که فکر او بخاطر مشکلات ما مغشوش شود.


برای من قابل قبول بود. اما یک چیز دیگر هم خواسته بود. او از من خواسته بود زمانی که او را در روز عروسی وارد اتاقمان کردم به یاد آورم. از من خواسته بود که در آن یک ماه هر روز او را بغل کرده و از اتاقمان به سمت در ورودی ببرم. فکر می‌کردم که دیوانه شده است. اما برای اینکه روزهای آخر با هم بودنمان قابل‌تحمل‌تر باشد، درخواست عجیبش را قبول کردم.

درمورد شرایط طلاق همسرم با معشوقه‌ام حرف زدم. بلند بلند خندید و گفت که خیلی عجیب است. و بعد با خنده و استهزا گفت که هر حقه‌ای هم که سوار کند باید بالاخره این طلاق را بپذیرد.

از زمانیکه طلاق را به طور علنی عنوان کرده بودم من و همسرم هیچ تماس جسمی با هم نداشتیم. وقتی روز اول او را بغل کردم تا از اتاق بیرون بیاورم هر دوی ما احساس خامی و تازه‌کاری داشتیم. پسرم به پشتم زد و گفت اوه بابا رو ببین مامان رو بغل کرده. اول او را از اتاق به نشیمن آورده و بعد از آنجا به سمت در ورودی بردم. حدود 10 متر او را در آغوشم داشتم. کمی ناراحت بودم. او را بیرون در خانه گذاشتم و او رفت که منتظر اتوبوس شود که به سر کار برود. من هم به تنهایی سوار ماشین شده و به سمت شرکت حرکت کردم.

در روز دوم هر دوی ما برخورد راحت‌تری داشتیم. به سینه من تکیه داد. می‌توانستم بوی عطری که به پیراهنش زده بود را حس کنم. فهمیدم که خیلی وقت است خوب به همسرم نگاه نکرده‌ام. فهمیدم که دیگر مثل قبل جوان نیست. چروک‌های ریزی روی صورتش افتاده بود و موهایش کمی سفید شده بود. یک دقیقه با خودم فکر کردم که من برای این زن چه کار کرده‌ام.

در روز چهارم وقتی او را بغل کرده و بلند کردم، احساس کردم حس صمیمیت بینمان برگشته است. این آن زنی بود که 10 سال زندگی خود را صرف من کرده بود. در روز پنجم و ششم فهمیدم که حس صمیمیت بینمان در حال رشد است. چیزی از این موضوع به معشوقه‌ام نگفتم. هر چه روزها جلوتر می‌رفتند، بغل کردن او برایم راحت‌تر می‌شد. این تمرین روزانه قوی‌ترم کرده بود!

یک روز داشت انتخاب می‌کرد چه لباسی تن کند. چند پیراهن را امتحان کرد اما لباس مناسبی پیدا نکرد. آه کشید و گفت که همه لباس‌هایم گشاد شده‌اند. یکدفعه فهمیدم که چقدر لاغر شده است، به همین خاطر بود که می‌توانستم اینقدر راحت‌تر بلندش کنم.

یکدفعه ضربه به من وارد شد. بخاطر همه این درد و غصه‌هاست که اینطور شده است. ناخودآگاه به سمتش رفته و سرش را لمس کردم.

همان لحظه پسرم وارد اتاق شد و گفت که بابا وقتش است که مامان را بغل کنی و بیرون بیاوری. برای او دیدن اینکه پدرش مادرش را بغل کرده و بیرون ببرد بخش مهمی از زندگیش شده بود. همسرم به پسرمان اشاره کرد که نزدیکتر شود و او را محکم در آغوش گرفت. صورتم را برگرداندم تا نگاه نکنم چون می‌ترسیدم در این لحظه آخر نظرم را تغییر دهم. بعد او را در آغوش گرفته و بلند کردم و از اتاق خواب بیرون آورده و به سمت در بردم. دستانش را خیلی طبیعی و نرم دور گردنم انداخته بود. من هم او را محکم در آغوش داشتم. درست مثل روز عروسیمان.

اما وزن سبک‌تر او باعث ناراحتیم شد. در روز آخر، وقتی او را در آغوشم گرفتم به سختی می‌توانستم یک قدم بردارم. پسرم به مدرسه رفته بود. محکم بغلش کردن و گفتم، واقعاً نفهمیده بودم که زندگیمان صمیمیت کم دارد. سریع سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. وقتی رسیدم حتی در ماشین را هم قفل نکردم. می‌ترسیدم هر تاخیری نظرم را تغییر دهد. از پله‌ها بالا رفتم. معشوقه‌ام که منشی‌ام هم بود در را به رویم باز کرد و به او گفتم که متاسفم، دیگر نمی‌خواهم طلاق بگیرم.

او نگاهی به من انداخت، تعجب کرده بود، دستش را روی پیشانی‌ام گذاشت و گفت تب داری؟ دستش را از روی صورتم کشیدم. گفتم متاسفم. من نمی‌خواهم طلاق بگیرم. زندگی زناشویی من احتمالاً به این دلیل خسته‌کننده شده بود که من و زنم به جزئیات زندگیمان توجهی نداشتیم نه به این دلیل که من دیگر دوستش نداشتم. حالا می‌فهمم دیگر باید تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روی او را در آغوش گرفته و از اتاق خوابمان بیرون بیاورم. معشوقه‌ام احساس می‌کرد که تازه از خواب بیدار شده است. یک سیلی محکم به گوشم زد و بعد در را کوبید و زیر گریه زد. از پله‌ها پایین رفتم و سوار ماشین شدم. سر راه جلوی یک مغازه گل‌فروشی ایستادم و یک سبد گل برای همسرم سفارش دادم. فروشنده پرسید که دوست دارم روی کارت چه بنویسم. لبخند زدم و نوشتم، تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز صبح بغلت می‌کنم و از اتاق بیروم می‌آورمت.

شب که به خانه رسیدم، با گلها دست‌هایم و لبخندی روی لبهایم پله‌ها را تند تند بالا رفتم و وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم روی تخت افتاده و مرده است! او ماه‌ها بود که با سرطان می‌جنگید و من اینقدر مشغول معشوقه‌ام بودم که این را نفهمیده بودم. او می‌دانست که خیلی زود خواهد مرد و می‌خواست من را از واکنش‌های منفی پسرمان بخاطر طلاق حفظ کند. حالا حداقل در نظر پسرمان من شوهری مهربان بودم.

جزئیات ریز زندگی مهمترین چیزها در روابط ما هستند. خانه، ماشین، دارایی‌ها و سرمایه مهم نیست. اینها فقط محیطی برای خوشبختی فراهم می‌آورد اما خودشان خوشبختی نمی‌آورند.

سعی کنید دوست همسرتان باشید و هر کاری از دستتان برمی‌آید برای تقویت صمیمیت بین خود انجام دهید.



تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/۱۸ | ٩:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : جلال فرخنده (شهاب ) | نظرات ()
سخنان اشو به مریدانش در بیش از ششصد کتاب منتشر و به بیش از سی زبان ترجمه شده است. اشو در ۱۹ ژانویه ۱۹۹۰ کالبد خاکی اش را ترک گفت اما مرکز او در هندوستان همچنان بزرگترین مرکز رشد روحی در دنیاست.


در زیر جملات زیبایی از اشو را می خوانید:


* مسئله رفتن به بهشت نیست . آموختن هنر در بهشت بودن است در هرجا که باشی .

* برای دست یافتن به چیزهای پرارزش، باید که عشق پیشه کنی .

* هیچ کس لایق نیست اما هستی از روی فراوانی خود می بخشد .

* تو باید ناخودآگاهی ات را به خودآگاهی متحول سازی . وقتی ذره ای ناخودآگاهی در تو باقی نمانده باشد و سرشار از نور و روشنی باشی یک عارف می شوی ، یک عارف واقعی .

* همیشه خودآگاهی را برگزین و از ناخودآگاهی دوری کن . هرچه که تو را ناخودآگاه می سازد نادرست و هرچه که به تو کمک می کند خودآگاه شوی درست است .

* خداوند یعنی نهایت خودآگاهی .

* فقط یک چیز وجود دارد که باید از آن ترسید و آن خود ترس است .

* خداوند هیچ گاه در زندگی کسی مداخله نمی کند زیرا او آفریده خود را دوست می دارد . خدا همه را آزاد گذاشته تا حتی با او مخالفت ورزند.

* دیوارهایی را که دور خود کشیده ای خراب کن تا آزاد شوی . تا همه آسمان و ستارگان از آن تو شود و بتوانی جرعه ای از جام عشق ، حقیقت و خداوندی سرکشی .

* هیچ گاه به پشت سر خود نگاه نکن . هیچ چیز باارزشی در پشت سر وجود ندارد.

* پهناورترین ، خطرناک ترین و ناامن ترین مکان ، دنیای درون توست . به همین دلیل کمتر کسانی جرأت می کنند وارد آنجا شوند .

* مراقبه یعنی فراگیری فراموش کردن تمام چیزهایی که فراگرفته ای . یعنی رها شدن از شرطی شدن ها و خواب واره ها .

* لحظه ای که خدا را بشناسی خدا می شوی . زیرا شناخت خدا همچون دانش نیست که بتوانی از یادش ببری . شناخت خدا به این معناست که خدا تنفس و تپش قلب تو شده است .

* در دنیا زندگی کن اما نگذار که دنیا وارد تو شود . در دنیا باش اما از دنیا نباش .

* با تمام وجود در این لحظه زندگی کن تا این لحظه دروازه ورود خداوند شود . اگر دست از گذشته و آینده برداری فقط خدا باقی می ماند .

* تو هر لحظه بر سر دوراهی قرار داری : راه غمگینی و راه شادمانی . انتخاب راه به تو بستگی دارد.



تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/۱۸ | ٩:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : جلال فرخنده (شهاب ) | نظرات ()
یه پرستار استرالیایی بزرگ‌ترین حسرت‌های آدم‌های در حال مرگ رو جمع کرده و پنج حسرت رو که بین بیشتر آدم‌ها مشترک بوده منتشرکرده

اولین حسرت: کاش جرات‌اش رو داشتم اون جوری زندگی می‌کردم که می‌خواستم٬ نه اون جوری که دیگران ازم توقع داشتن

حسرت دوم: کاش این قدر سخت کار نمی‌کردم

 حسرت سوم: کاش شجاعت‌اش رو داشتم که احساسات‌ام رو به صدای بلند بگم

حسرت چهارم: کاش رابطه‌هام رو با دوستام حفظ می‌کردم

حسرت پنجم: کاش شادتر می‌بودم


تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/۱٧ | ۳:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : جلال فرخنده (شهاب ) | نظرات ()

نیازم، نه دیگر آغوشت است، نه دستانت، نه لبانت،

نه گیس سیاه، نه چشم خمارت...

با یک فنجان سکوت تلخ،

فرو می برم حماقتم را که دوستت داشتم



یکی بود
آن ‌یکی‌ هم، بود
قسمت نبود!

- مصدق پارسا -



ﭼـﻘـﺪﺭ ﺧـﻮﺑـﻪ . . .
ﯾـﮑـﯽ ﺑـﺎﺷـﻪ ﯾـﮑـﯽ ﺑـﺎﺷـﻪ ﮐـﻪ ﺑـﻐـﻠـﺖ ﮐـﻨـﻪ . . .
ﺳـﺮﺗـﻮ ﺑـﺰﺍﺭﯼ ﺭﻭﯼ ﺳـﯿـﻨـﺶ ﺁﺭﻭﻣـﺖ ﮐـﻨـﻪ . . .
ﺣـُﺮﻡ ﻧـﻔـﺲ ﻫـﺎﺵ ﺗـﻨـﺖ ُ ﺩﺍﻍ ﮐـﻨـﻪ . . .
ﻋـﻄـﺮ ﺩﺳـﺘـﺎﺵ ﻣـﻮﻫـﺎﺗـﻮ ﻧـﻮﺍﺯﺵ ﮐـﻨـﻪ . . .
ﭼـﻘـﺪﺭ ﺧـﻮﺑـﻪ . . .
ﭼـﻘـﺪﺭ ﺧـﻮﺑـﻪ ﮐـﻪ ﺁﺭﻭﻡ ﺩﻡ ﮔـﻮﺷـﺖ ﺑـﮕـﻪ...
ﻏـﺼـﻪ ﻧـﺨـﻮﺭﯼ ﻫـﺎ . . .
ﻣﻦ ﮐــ ـــﻨـــ ـــﺍﺭﺗـــــــ ـــــــــﻢ...



دلتنگم … همین ! و این نیاز به هیچ زبان شاعرانه ای ندارد …

سختـــه به جایی برسی که دیگه نه هیچ اومدنی آرومت کنه ، نه هیچ رفتنی نابودت ...

در زندگی همیشه به دنبال شادی باش
چرا که غمها خودشان تو را پیدا می کنند ...



برایت مینویسم دوستت دارم نگو که تکراریست شاید روزی رسد که هرگز تکرار نشود!




مـــادرمـ میگویــــد ... خـــودتــ را هـم بُـکُـشـــی ... ردّ ایـــن غـم ِ  مــشـکــوکــــ ... پشتـــــ ِ شیـطنـتـهــــای ِ دائـمـــی نـگاهتــــ ...
گـُــــم نمیشــــود .../.



من
کاناپه‌ای پوسیده
در باران ...
تو
سربازی دورافتاده
با گلوله‌ای در پهلو ...
چقدر دیر
همدیگر را پیدا کردیم ...



درد دلت را به هیچ کس نگو,زیرا یاد میگیرند از کجا دلت را به درد آورند ...



لحظه هایی که دوستش ندارم
گفته باشم !
من درد میکشم
تو اما چشم هایت را ببند
سخت است بدانم می بینی
و بی خیالی




اینجا مهم نیست کجاست ، بی تو همه جا دور است !

کم کم یاد خواهم گرفت با آدمها همانگونه باشم که هستند همانقدر خوب ، گرم ، مهربان  و همانقدر بد ، سرد ، تلخ



بعضی وقتا در اوج خوشحالی احساس خلاء شادی داریم و گاهی در منتهای غمگینی احساس  خوشبختی .

و گاهی هم یه حس عجیب ، انگار همه چی روال عادی رو طی میکنه ، بجا می خندیم ، بجا  حرف میزنیم ، بجا
درس میخونیم و بجا زندگی میکنیم ، اما ته دلمون یه چیزیه ، یه چیزی ،.... که ظاهرا  بهش میگن دلتنگی.



حافظ در فال هایش هنوز اصرار دارد که خبر خوشی در راه است

… تو کجای دنیای منی که هنوز در راهی …



دلم کمی خدا می خواهد...
کمی سکوت...
کمی آخرت...
دلم دل بریدن می خواهد...
کمی اشک ...
کمی بهت...
کمی آغوش آسمانی...
دلم یک کوچه می خواهد بی بن بست!! و یک خدا!!
تا کمی با هم قدم بزنیم ..
فقط همین!!



یک زد و خورد ساده بود...... تو جا زدی..... من جا خوردم....



در زندگی
هرکسی را که دوسـت بـداری از او ضعیف تری
زیرا برای "راضـی نگـه داشتـنش"
حاضری دست به هرکار اشتباهی بزنی ...



ایــــــن روزهـــــــا
پــــــــــــارو را رهــــا کــــــرده ام و
دراز شــــــده ام
کــــف قـــــــایـــقی معلــــــــق
کــــه بــــه هیـــــچ کجــــا نمــــی رود.



گاهی وقتـــا . . . یه نفـــر . . . باعث می شه که حس کنی . . .
چیزی که تـــو رو روی زمین نگه داشته . . .
جاذبه ی زمین نیست . . . / .



حــــق نداری احســـــــــــــاس دیگران رو به بـــازی بگیری ؛
فـــقـــط بـخــاطـر ایــنـکـــه :
هنوز تکلیفــت با احســــاس خـــودت معلوم نیست .../.





تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/۱٧ | ۸:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : جلال فرخنده (شهاب ) | نظرات ()

در کتاب (سه سال در دربار ایران) نوشته دکتر فووریه٬ پزشک مخصوص ناصرالدین شاه، مطلبی نوشته شده که پاسخ این مسئله یا این ضرب المثل رایج بین ماست.
او نوشته: ناصرالدین شاه سالی یک بار (آنهم روز اربعین) آش نذری می‌پخت و خودش در مراسم پختن آش حضور می‌یافت تا ثواب ببرد. در حیاط قصر ملوکانه اغلب رجال مملکت جمع می‌شدند و برای تهیه آش شله قلمکار هر یک کاری انجام می‌دادند. بعضی سبزی پاک می‌کردند. بعضی نخود و لوبیا خیس می‌کردند.
عده‌ای دیگ‌های بزرگ را روی اجاق می‌گذاشتند و خلاصه هر کس برای تملق و تقرب پیش ناصر الدین شاه مشغول کاری بود. خود اعلیحضرت هم بالای ایوان می‌نشست و قلیان می‌کشید و از آن بالا نظاره‌گر کارها بود. سر آشپزباشی ناصرالدین شاه مثل یک فرمانده نظامی امر و نهی می کرد. بدستور آشپزباشی در پایان کار به در خانه هر یک از رجال کاسه آشی فرستاده میشد
و او می‌بایست کاسه آن را از اشرفی پر کند و به دربار پس بفرستد. کسانی را که خیلی می‌خواستند تحویل بگیرند روی آش آنها روغن بیشتری می‌ریختند. پر واضح است آن که کاسه کوچکی از دربار برایش فرستاده میشد کمتر ضرر می‌کرد و آنکه مثلا یک قدح بزرگ آش (که یک وجب هم روغن رویش ریخته شده) دریافت میکرد حسابی بدبخت میشد.
به همین دلیل در طول سال اگر آشپزباشی مثلا با یکی از اعیان و یا وزرا دعوایش میشد٬ آشپزباشی به او می‌گفت: بسیار خوب! بهت حالی می‌کنم دنیا دست کیه! آشی برات بپزم که یک وجب روغن رویش باشد.



تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/۱٧ | ۸:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : جلال فرخنده (شهاب ) | نظرات ()

در اولین صبح عروسی ، زن و شوهر توافق کردند که در را بر روی هیچکس باز نکنند .
ابتدا پدر و مادر پسر آمدند . زن و شوهر نگاهی به همدیگر انداختند . اما چون از قبل توافق کرده بودند ، هیچکدام در را باز نکرد .
ساعتی بعد پدر و مادر دختر آمدند . زن و شوهر نگاهی به همدیگر انداختند . اشک در چشمان زن جمع شده بود و در این حال گفت : نمی تونم ببینم که پدر و مادرم پشت در باشند و در را روشون باز نکنم .
شوهر چیزی نگفت ، و در را برویشان گشود . اما این موضوع را پیش خودش نگه داشت .
سالها گذشت خداوند به آنها چهار پسر داد . پنجمین فرزندشان دختر بود . برای تولداین فرزند ، پدر بسیار شادی کرد و چند گوسفند را سر برید و میهمانی مفصلی داد .
مردم متعجبانه از او پرسیدند : علت اینهمه شادی و میهمانی دادن چیست ؟ مرد بسادگی جواب داد : چون این همون کسیه که در را برویم باز میکنه !



تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/۱٧ | ۸:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : جلال فرخنده (شهاب ) | نظرات ()

نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش …
مرگ گفت : الان نوبت توئه که ببرمت …
مرده یه کم آشفته شد و گفت : داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعدا …
مرگ : نه اصلا راه نداره. همه چی طبق برنامست.طبق لیست من الان نوبت توئه
مرده گفت : حداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیر …
مرگ قبول کرد و مرده رفت شربت بیاره…
توی شربت ۲ تا قرص خواب خیلی قوی ریخت …
مرگ وقتی شربته رو خورد به خواب عمیقی فرو رفت…
مرده وقتی مرگ خواب بود لیستو برداشت اسمشو پاک کرد نوشت آخر لیست
و منتظر شد تا مرگ بیدار شه …
مرگ وقتی بیدار شد گفت : دمت گرم داداش حسابی حال دادی خستگیم در رفت !
بخاطر این محبتت منم بیخیال تو میشم و میرم از آخر شروع به جون گرفتن میکنم !

نتیجه اخلاقی:
سر هرکسی رو میشه کلاه گذاشت… الا سر مرگ….
سر مرگ رو تابحال هیچ کس نتونسته کلاه بگذاره… بیاییم با زنده ها هم …
منصفانه رفتار کنیم تا به وقت رسیدن مرگ هم منصفانه بپذیریم
که وقت رفتمونه و بی جهت تلاش مذبوحانه نکنیم !



تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/۱٧ | ۸:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : جلال فرخنده (شهاب ) | نظرات ()

مرد ثروتمند بدون فرزندی بود که به پایان زندگی‌اش رسیده بود
کاغذ و قلمی برداشت تا وصیتنامه خود را بنویسد:
((تمام اموالم را برای خواهرم می‌گذارم نه برای برادر زاده‌ام هرگز به خیاط هیچ برای فقیران.))
اما اجل به او فرصت نداد تا نوشته اش را کامل کند
و آنرا نقطه گذاری کند . پس تکلیف آن همه ثروت چه می‌شد ؟

برادر زاده او تصمیم گرفت ، آن را اینگونه تغییر دهد:
«تمام اموالم را برای خواهرم می‌گذارم ؟ نه !
برای برادر زاده‌ام . هرگز به خیاط . هیچ برای فقیران . »

خواهر او که موافق نبود آن را اینگونه نقطه‌گذاری کرد :
«تمام اموالم را برای خواهرم می‌گذارم.
نه برای برادر زاده‌ام . هرگز به خیاط . هیچ برای فقیران . »

خیاط مخصوصش هم یک کپی از وصیت نامه را پیدا کرد
و آن را به روش خودش نقطه‌گذاری کرد:
«تمام اموالم را برای خواهرم می‌گذارم؟ نه .
برای برادرزاده‌ام؟ هرگز . به خیاط . هیچ برای فقیران.»

پس از شنیدن این ماجرا فقیران شهر جمع شدند تا نظر خود را اعلام کنند:
«تمام اموالم را برای خواهرم می‌گذارم؟ نه .
برای برادر زاده‌ام ؟ هرگز . به خیاط ؟ هیچ . برای فقیران . »

نکته اخلاقی:
به واقع زندگی نیز این چنین است‌:
او نسخه‌ای از هستی و زندگی به ما می‌دهدکه درآن هیچ نقطه و ویرگولی نیستو ما باید به روش خودمان آن را نقطه‌گذاری کنیم.از زمان تولد تا مرگ تمام نقطه گذاریها دست ماست …



تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/۱٧ | ۸:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : جلال فرخنده (شهاب ) | نظرات ()



























































































تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/۱٦ | ٩:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : جلال فرخنده (شهاب ) | نظرات ()

همه آدم ها هر چه قدر هم رنگ پوست شان تیره باشد، رنگ لب های شان قرمز است....
البته لب بعضی ها قرمزتر است و لب بعضی ها قرمزی کمتری دارد. راستی شما می دانید که چرا رنگ لب ها قرمز است؟
از بین تمام موجودات فقط لب انسان است که حاشیه ای بین بخش قرمز رنگ لب و مخاط دهان وجود دارد. در حقیقت حاشیه لب بخش قرمز لب شما را از مخاط صورتی رنگ داخل لب تان و از آن طرف از پوست تان جدا می کند.

لب ما قرمز است و علت آن هم رگ های خونی است که در زیر پوست لب وجود دارند. سرخرگ ها رگ هایی هستند که خون را از قلب به اعضای بدن می برند و سیاه رگ ها خون را از اعضای بدن به سمت قلب می برند.
بین این دو گروه از رگ ها نیز گروه سومی از رگ ها وجود دارند که خون را بین این دو رگ منتقل می کنند و مویرگ نامیده می شوند.
پوست لب بسیار نازک است و مویرگ های خونی در عمق کمی از پوست لب شما قرار گرفته اند و این باعث می شود قرمزی خون درون لب های شما بیشتر از ورای لب به چشم بیاید و شما تصور کنید که لب هایتان قرمز است. در واقع این رنگ خون درون رگ ها است که لب شما را قرمز رنگ نشان می دهد.
هر چه پوست لب های شما نازک تر باشد می تواند قرمزی خون درون رگ های زیر پوستی بهتر نشان دهد. بنابراین افرادی که پوست لب شان ظریف تر و نازک تر است می توانند لب های قرمزتر داشته باشند.
عامل دیگری که می تواند در رنگ لب های شما موثر باشند میزان عروق خونی زیر پوست لب شماست هر چه میزان این عروق بیشتر باشد و یا به سطح پوست نزدیک تر باشند قرمزی خون درون آنها بیشتر از روی لب شما به چشم می آید و به طبع آن رنگ لب شما قرمزتر به نظر می رسد.
حتما شما هم افراد سیاه پوست و یا افرادی که پوست سبزه دارند را دیده اید این افراد لب شان چندان قرمز به نظر نمی رسد دلیل اش آن است که رنگ پوست این افراد تیره است و تفاوت رنگ زیادی بین قرمزی لب و رنگ پوست وجود ندارد به همین دلیل هر چه قدر هم رنگ لب این افراد قرمز باشد و عروق خونی زیرپوست لب شان زیاد باشد باز هم رنگ لب آنها چندان قرمز نخواهد بود.
بنابراین اگر پوست فردی سفیدتر باشد و تفاوت رنگ زیادی بین پوست لب و پوست اطراف دهان مشاهده شود لب فرد قرمزتر به نظر می رسد. لب بچه ها معمولا قرمزتر از بزرگسالان به نظر می آید دلیل اش آن است که پوست لب کودکان بسیار نازک است و این باعث می شود که قرمزی عروق زیر پوست لب بیشتر به چشم بیاید. از طرف دیگر افرادی که عادت دارند لب هایشان را دایما مرطوب کنند لب های قرمزتری دارند. ولی این عادت می تواند به عفونت گوشه لب منجر شود.
در برخی از بیماری ها هم پوست لب ممکن است قرمزتر به نظر بیاید که دلیلش التهاب پوست لب و پرخونی عروق زیرجلدی است. فراموش نکنید لب و زبان دو بخش از بدن هستند که پر از عروق خونی هستند و بریدگی در آنها می تواند باعث خونریزی شدید شود. به همین دلیل بریدگی در این دو عضو باید فورا بخیه زده شود و فرد به اورژانس منتقل شود.


تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/۱٥ | ۸:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : جلال فرخنده (شهاب ) | نظرات ()
خـــــــــدایــــــــا


از صبرت همین بس که داری مرا تحمل می‌کنی !!!!

...
از بخششت همین بس که به من ناسپاس هم روزی


  می‌دهی !!!


تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/۱٢ | ۸:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : جلال فرخنده (شهاب ) | نظرات ()
من مـیـــان جســـمها جــان دیـــده ام
درد را افکنـــده درمـان دیـــده ام
دیــــده ام بــر شـــاخه احـســـاســها
می تپــد دل در شمیــــم یاسها
زنــدگــی موسـیـقـی گنـجشـکهاست
... زندگی باغ تماشـــای خداســت
زنـدگــی یــعنـی همیـــــــن پــروازهــا
صبـــح هـا، لبـخند هـا، آوازهـــا..
 


تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/۱٢ | ۸:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : جلال فرخنده (شهاب ) | نظرات ()

سه چیز را با احتیاط بردار : قدم, قلم, قسم

سه چیز را پاک نگهدار: جسم, لباس, خیال

از سه چیز خود را نگهدار: افسوس, فریاد, نفرین کردن

سه چیزرا بکار بگیر : عقل, همت, صبر

اما سه چیز را آلوده نکن : قلب, زبان, چشم

سه چیز را هیچگاه و هیچوقت فراموش نکن: خدا, مرگ, دوست خوب



تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/۱۱ | ۱:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : جلال فرخنده (شهاب ) | نظرات ()

شما هم قبل از خاموش کردن لامپ

وامیستین مسیر برگشت به جای خوابتون و جای گوشیتون رو از حفظ میکنین

یا فقط من اینجوریم !؟

.

.

.

دقت کردین درست وقتی که عجله داری یا هوا سرده یا جیش داری

کلیدت تو غیر قابل دسترس ترین سوراخ کیف و جیبت مدفون شده !؟

.

.

.

شاید دل من عروسکی از چوب است ، مثل قصه ی پینوکیو محبوب است

اما چه دماغی داره این بیچاره ، از بس که نوشته ” حال من هم خوب است ” !

.

.

.

در پاک بودن فوتبال‌ ما همین بس که:

یکی به یکی میگه کیسه کش ! اونم به اون یکی میگه لنگی !

که هردو مظهر پاکی و نظافت هستن !

.

.

.

یه کشف جدید:

شما میتوانید با زدن راهنما سرعت ماشین کناریتون را تا چندین برابر افزایش دهید!

.

.

.

همه را صدا زدم جز خدا

هیچ کس جوابم را نداد جز خدا . . .

.

.

.

ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺧﻔﮕﯽ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ

ﻓﮏ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﻐﺾ ﺩﺍﺭم ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﮔﻔﺖ :

ﻟﺒﺎﺳﺘﻮ ﭼﺮﺍ ﺑﺮ ﻋﮑﺲ پوﺷﯿﺪﯼ ؟

.

.

.

خدا کنه تا بیشتر از ۹ ساله دیگه زنده بمونیم و بریم تو سال ۱۴۰۰

بعد هی بگیم : شماها یادتون نمیاد ما صده سیصدیا

خیلی فاز میده ؛ حس آثار باستانی بودن به آدم دست میده !

.

.

.

یه بار رفتم خونه یه بنده خدایی ویندوز عوض کنم،

دختره بهم گفت اگه میشه مای کامپیوتر رو هم نصب کنید

گفتم اونجوری هزینتون بیشتر میشه ها: ))

گفت :چاره ای نیس!

هیچی دیگه ، پول تک تک آیکونا رو جداگونه ازش گرفتم!

.

.

.

 

مرغ عشقه داریم!صدای ترمز دستی میده :|

 

.

.

.

ﺑـــﻪ ﺑﻌﻀــﯽﻫـــﺎ اوﻧﻘﺪﺭ ﺑﻬــــــــﺎ ﻣﯿـــﺪﯼ ﮐـﻪ

ﯾـﻪ ﺭﻭﺯ ﺧــﻮﺩت هم ﺩﯾﮕـﻪ ﻧﻤﯿﺘـــــﻮﻧـﯽ ﺑﺨــــﺮﯾـــﺶ !

.

.

.

بدترین شکستمو وقتی خوردم که…

با عشق و امید گره هندزفریمو باز کردم ولی…

دیدم گوشیم شارژ نداره…

هنوز کمر راست نکردم!!!

.

.

.

یه آدمایی رو توی زندگیمون راه دادیم که مادراشونم به زور تو خونه راشون می دادن ! :|

.

.

.

 

ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﯾﮏ ﮔﻮﺷﯽ ﺟﺪﯾﺪ ﺑﺨﺮﻡ … ﺯﯾﺎﺩ ﺑﺮﺍﻡ ﭘﻮﻝ ﻭ ﻣﺎﺭﮐﺶ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺲ :|

ﻓﻘﻂ ﺭﺍﺣﺖ ﺍﺯ ﺟﯿﺐ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﯿﺎﺩ ﺑﺴﻪ

ﮐﺴﯽ ﮔﻮﺷﯽ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻣﺸﺨﺼﺎﺕ ﻣﯿﺸﻨﺎﺳﻪ؟

.

.

.

امروز سر جلسه امتحان …

از ۵ تا سوال استاد، زیر ۲ تاش کامنت گذاشتم و ۳ تای دیگه را هم فقط لایک کردم :|.

.

.

.

یه رفیق دارم وقتی تو سانتافه‌اش به دخترا تیکه میندازه ۸۰% با لبخند جوابشو میدن..

یه بار اومد تو پراید من و تیکه انداخت به چند تا دختر خانم …

و تازه اونجا بود که فهمید کچله :)))

.

.

.

بعد عمری یه خبرنگار اونم خانوم , داشت باهام مصاحبه میکرد تو محلمون

منم بادی به غبغب انداخته بودم و خیلی شیک داشتم جوابشو میدادم

یهو یکی از اون طرف خیابون داد زد با این مصاحبه نکنید بابا

این اسگل محلمونه !

نیگا کردم دیدم داداشمه :|

.

.

.

دوستان عزیز بهم مشاوره میدید لطفا؟

به نظرتون بعد از این که فوق لیسانسم رو گرفتم

فلافلی بزنم یا آب هویجی !?!?

.

.

.

ﯾﻪ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﻣﺮﺩﻭﻧﮕﯽ ﺑﻪ ﺟﯿﺐ ﻧﺒﻮﺩ ؛ ﺑﻪ ﻣﺮﺍﻡ ﻭ ﻣﻌﺮﻓﺖ ﺑﻮﺩ !

.

.

.

یادش بخیر یه زمانی تلویزیون تبلیغ سس و رب رو میکرد و بعد میگفتن :

هزاااااااااااار سکه تمام بهار آزادی دو هزااااااااار نیم سکه…

الان دستمال توالت هم نمیتونن جایزه بدن !

.

.

.

یکی دیگه از دستاوردهای نسل ما این بوده که

ترمز دستی پیکان رو از کنار در راننده به بین صندلی راننده و شاگرد انتقال دادن !

.

.

.

یکی از فانتزیام همیشه این بود تو سیستم عامل ویندوز

یک مشکلی پیدا کنم بفرستم براشون

بعد بیل گیبس زنگ بزنه بگه مهندس لطفا بیا امریکا تو مجموعه من

دخترمم میدم بهت کنیزت باشه تا آخرررر عمرش خونه ماشین پول همه چی میدم بهت

بعد یک دقیقه سکوت بگم دلم میخواد

اما من متعلق به این مردم!

.

.

.

بعضی از آدما ” خـــــــــــــــــــوب نمی بینن “

اما بدتر از اون اینه که :

” بعضی دیگه ، خوبـــــــــــــــــــــــی رو نمی بینن ” !

.

.

.

یادتونه؟؟

بچه ک بودیم وقتی پاکنمون کثیف میشد میکشیدیمش به

دیوار یا قالی تا تمیز بشه؟

اینو چی؟؟

وقتی معلم واسه درس پرسیدن اسم بالایی یا پایینیمونو میخـوند

یجورایی حس معجزه بهمون دست میداد :)

.

.

.

این خارجی ها با ابداع کلمه lol به جای loud out laugh مثلا خواستن بگن

ما خیلی مبتکریم

اما قهرمانان ایران زمین  با ابداع

خخخخخخ به جای ( خیلی خوبه خدایی خیلی خندیدیم خیر ببینی!! )

نقشه دشمنان رو نقش بر آب کردند !

.

.

.

ﻓﺮﺩﺍ ﻋﺮﻭﺳﯽ ﻓﺎﻣﯿﻠﻤﻮﻧﻪ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻩ ﻣﯿﮕﻪ ﻣﯿﺎﯼ؟؟؟

ﻣﯿﮕﻢ ﺍﺣﺘﻤﺎﻻ ﻣﯿﺎﻡ !!!.

ﻣﯿﮕﻪ ﺳﻌﯽ ﮐﻦ ﺑﯿﺎﯼ ﻣﺎ ﺭﻭ ﺷﻠﻮﻍ ﮐﺎﺭﯾﺎ ﻭ ﺩﻟﻘﮏ ﺑﺎﺯﯾﺎ ﻭ ﺩﯾﻮﻭﻧﻪ ﺑﺎﺯﯾﺎﺕ ﺣﺴﺎﺏ ﮐﺮﺩﯾﻢ !

ﻫﻤﯿﻦ ﺩﯾﮕﻪ …ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﻓﺎﻣﯿﻞ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺍﯾﻨﻪ …

.

.

.

دختر : مامان خواستگاری که میخواد بیاد ازم ۲۳ سال بزرگتره

مادر : چی میگی؟ میخوای با یکی همسن بابات ازدواج کنی ؟

دختر : بهم گفته میخواد زنشو طلاق بده

مادر : مگه زنم داره ؟

دختر : آره سه تا هم بچه داره

مادر : وای خدای من ، آخ قلبم !

دختر : ولی خیلی پولداره ، چند تا برج ساخته که یکی از اونا برج میلاده !

مادر : بگو ببینم خیلی دوستش داری ؟!

.

.

.

اسممون و گذاشتن :ملیکا

خاله و دخترخاله ها بهم می گن : mel mel

دایی تا بهم میرسه میگه: مَلَکا ذکر تو گویم که تو پاکیو خدایی…

پسردایی کوچیکه ام بلد نبود بگه ملیگا میگفت: پیتیلا

بهنوش میگه: پیتیکا

عطیه میگه:ملی

استاد زبانمون آقای چمنی می گفت :میــلــیــکا

بعضی از فامیل های بابام میگن: مَـــلیکا

بعضی از دوستان عنایت دارن میگن : مِـــلیک

دخترخاله کوشولوم میگفت: میخا

حالا شده: میکا

بعد عمه ام امشب اس داده: چطوری پولیکا؟؟؟؟؟!!!! ­!!

:-) ))))))

اینجور اسم با مسما و انعطاف پذیری دارم من

 



تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/۱۱ | ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : جلال فرخنده (شهاب ) | نظرات ()
.: Weblog Themes By RoozGozar.com :.